تهاجم پی در پی پاکستان به افغانستان
تجاوزات نظامی پاکستان به خاک افغانستان و هدف قرار دادن ساحات ملکی در ولایاتِ شرقی کشور، صرفاً یک تعدی مرزی یا واکنشی تاکتیکی به ناامنیها نیست. بلکه شلیک موشکها و باران بمبها بر پیکر زخمی غیرنظامیان، سطحِ آشکار و سختافزاری یک منازعه کهن است. زیرا در ژرفای این حملات، کشاکش دیگری جاری است و آن عبارت از تلاش برای تثبیت یک کلانروایت استعماری و بازتولید رابطه «ارباب و فرمانبر» در بستر جیوپلیتیک منطقه می باشد. به عبارت بهتر که جنگ، بر سرِ معنای استقلال و تحمیل اراده سیاسی از طریق وحشت و حذف فیزیکی است.
در این چارچوب، فروکاستن تهاجمات پیدرپی اسلامآباد به بهانههای امنیتی نظیر تعقیب شبهنظامیان و نابودی تهدید تیتیپی (طالبان پاکستانی)، راهی به فهم بنیادین این بحران نمیگشاید. زیرا ما با یک «کشمکشِ بازتعریف امنیت و اطاعت» روبهرو استیم که در آن، کشتار کودکان و زنان بیگناه در مناطق مرزی و همزمان، اخراج میلیونی و تحقیر سیستماتیک مهاجران افغان، دو روی یک سکهاند.
درست از دل همین نگاه ابزارانگاشتنِ انسانِ افغان است که گذشته لجوجانه بازمیگردد و خشونت عریان به یگانه ابزار نظمبخشیِ منطقهای از سوی اسلامآباد بدل میشود. در این میان، یک پرسش اساسی و حیاتی مطرح می گردد که چرا استراتژی تاریخی پاکستان در بازتولید افراطگرایی به عنوان اهرم فشار، اکنون به پارادوکس امنیتی علیه خودش بدل شده و چرا اسلامآباد میکوشد هزینهی این شکست معرفتی و استراتژیک را با قتلعام شناختی و فیزیکی مردم افغانستان پرداخت کند؟
پاکستان؛ از مدیریت بحران تا تولید بحران
رویکرد سازمان استخبارات پاکستان (ISI) در قبال تروریسم، هرگز یک اشتباه محاسباتی ساده نبوده، بلکه یک هندسه استراتژیک و تعمدی برای صورتبخشی به نظم منطقهای است. اسلامآباد برای دههها، افراطگرایی را نه به عنوان یک تهدید، بلکه به عنوان یک «تأویلِ محکمِ جیوپلیتیک» برای مهار افغانستان و تحدید هند پرورش داد. در این نگاه، گروههای تندرو از تیتیپی گرفته تا دیگر جریانهای فراملی، عاملان باز نماییِ قدرت بودند که باید عمق استراتژیک پاکستان را تضمین میکردند.
اما اینک، این قوای خودساخته و خشونتِ نهادینهشده، یخنِ خودِ حکومت نظامی پاکستان را گرفته است. ساختاری که گمان میکرد میتواند مدیریتِ معنای جهاد و ترور را در انحصار خود داشته باشد، امروز با شورش همان بدنه مواجه شده است. پاکستان خود میداند که لانه و خاستگاه اصلی این جریانها در عمق خاک خودش است، اما از پذیرش این حقیقت عاجز است؛ چرا که اعتراف به آن، به معنای فروپاشی کل روایت امنیتی اردو در چهل و پنجاه سال گذشته است. در نتیجه، این ابزار کهنه اکنون به بلای جان تبدیل شده و بازگشت بحران به مبدا، قلب نظمی را نشانه رفته که خود آن را بنا کرده بود.
تهاجم پی در پی پاکستان به افغانستان؛ بهانههای واهی، مهاجرین، مرز و بازتولید سلطه
رفتار پاکستان با میلیونها مهاجر افغان در شرایط سرنوشتساز کنونی و همزمان، بمباران بیوقفه ساحات ملکی، تجسد عینی یک «حذفِ همهجانبه» است. اخراج اجباری، تحقیر، بازداشتهای جمعی و بیپناه ساختن آوارگان، صرفاً یک اقدام بوروکراتیک یا امنیتی نیست؛ این یک پاکسازی حافظهی جمعی و انتقامجویی از هویتی است که تن به روایتِ تحمیلی اسلامآباد نمیدهد.
بمبارانها و راکتپراکنیهای پیوسته به حریم ارضی افغانستان، در واقع استمرار همین رویکردِ حذف است؛ جایی که بدنهای بیدفاع ملکی، بخصوص زنان و کودکان، به گوشت دم توپ برای فرافکنی بحرانهای عمیق داخلی پاکستان بدل میشوند. این جنایات، تلاش برای تحمیل یک جغرافیای وحشت است تا به طرفِ افغانستانی تفهیم شود که حقِ روایتگری مستقل و امنیت را ندارد. این حجم از خشونت غیراخلاقی و تهاجمات مکرر، در حقیقت قتلِ عامِ آگاهی و تلاش برای فلج کردن ارادهی یک ملتِ رنجدیده است.
خواستههای موهوم اسلامآباد؛ تقاضای مزدوری در لوای بهانهی تیتیپی
خواستههای امروز پاکستان از حاکمیت کابل، ماهیتی کاملاً موهوم، سلطهجویانه و مبتنی بر باجخواهی دارد. اسلامآباد با طرح بهانه «تحریک طالبان پاکستان (TTP)» عملاً به دنبال توزیع برابر امنیت یا حل ریشهای بحران نیست؛ بلکه خواهان بازگشت به عصرِ کارگزاری و «مزدوریِ مطلق» کابل است. آنها به خوبی بر این امر واقفند که این شبهنظامیان، زاییده و پروردهی مدارس و ساختارهای استخباراتی خودشان هستند، اما از کابل میخواهند تا نقش کلانتری بیجیره و مواجب را برای اشتباهات تاریخی ارتش پاکستان بازی کند.
هنگامی که این باجخواهی سیاسی با دیوار استقلالخواهی یا سرپیچی کابل برخورد میکند، زبان اردوی پاکستان به سرعت به زبان آتش، راکت و تجاوز نظامی تغییر مییابد. رفتار سازمان استخباراتی پاکستان تحت هیچ شرایطی، با هیچ قاعده حقوقی، منطق همسایگی و ترازوی انسانی همخوانی ندارد. این حملات نظامی فرامرزی و کشتار سیستماتیک افراد ملکی، یک جنایت فراتر از حد تصور و اوجِ ورشکستگی اخلاقی و استراتژیک یک ساختار نظامیگری است که میخواهد با پاکسازی روایتها و بدنها در افغانستان، بر شکستِ معنایی و امنیتی خود در درون مرزهایش سرپوش بگذارد.
خلص کلام اینکه حملات نظامی، اخراج مهاجران و گسترش ادبیات تهدید شاید در کوتاهمدت پیام قدرت تولید کند، اما الزاماً امنیت تولید نمیکند. در حال حاضر، منطقه بیش از هر زمان دیگر نیازمند بازنگری در الگوهای قدیمی امنیتی است؛ الگوهایی که بر فشار، نیابت، ترس و مدیریت بحران از بیرون استوار بودهاند، اکنون رنگ باخته است و کارای ندارد.
اگر تاریخ درسی داشته باشد، بدون تردید آن اینست که بحرانهایی که روزی ابزار شمرده میشوند، ممکن است روزی به تلهی استراتژیک تبدیل شوند و به همان نقطهای بازگردند که از آن پرتاب شدهاند. بنابراین امنیت پایدار، نه از مسیر حذف روایتها و نه از مسیر عبور موشکها از مرز، بلکه از مسیر بازسازی اعتماد، مسئولیتپذیری و پذیرش این حقیقت آغاز میشود که هیچ کشوری نمیتواند بر ویرانه امنیت همسایه، برای همیشه آرامش بسازد.

عایشه ببرک خیل











