برندگان خاموش جنگ پاکستان و افغانستان
آتش، پیش از آنکه خانهای را بسوزاند، سایهها را بلندتر میکند. در سیاست نیز هر انفجاری تنها یک هدف را نشانه نمیرود؛ گاهی بازیگرانی را به حرکت درمیآورد که نه در خط مقدم دیده میشوند و نه نامشان در تیتر خبرها میآید. برخی در شکافها خانه میسازند، برخی در سایهها نفس میکشند و برخی دیگر، از رودخانههای پنهان بحران ارتزاق میکنند.
حملات اخیر پاکستان به افغانستان نیز تنها یک رویارویی مرزی نیست. اگر این تنش را صرفاً از زاویه تبادل آتش یا اختلافات امنیتی بنگریم، بخش مهمی از واقعیت را نادیده گرفتهایم. هر بحران، افزون بر بازندگان آشکار، برندگان خاموشی نیز دارد؛ بازیگرانی که گاه از فرسایش امنیت، گاه از تغییر موازنههای منطقهای و گاه از اقتصاد جنگ سود میبرند.این مقاله تلاش میکند بهجای تمرکز بر آنچه در میدان نبرد دیده میشود، به این پرسش پاسخ دهد که شعلههای این بحران، بیش از همه، کدام بازیگران پنهان را گرم میکند.
بحران؛ آتشی که همیشه برای خاموش شدن افروخته نمیشود
سالهاست که در امتداد مرز افغانستان و پاکستان، دود انفجار هنوز به آسمان نرسیده، روایتهای سیاسی از زمین برخاستهاند. هر حمله، پیش از آنکه به پایان برسد، دهها روایت تازه را متولد میکند؛ روایتهایی که هر کدام میکوشند آتش را یا توجیه کنند، یا از شعلههای آن نردبانی برای رسیدن به اهداف بزرگتر بسازند. در چنین میدانهایی، گلولهها تنها خاک را نمیشکافند؛ معادلات قدرت را نیز از نو ترسیم میکنند.
در ظاهر، هر بحران امنیتی تصویری روشن دارد؛ مهاجمان، مدافعان، قربانیان و خسارتها. اما در لایههای پنهانتر، بحران فقط میدان تقابل نیست، بلکه بازاری است که در آن امنیت، مشروعیت، نفوذ و حتی زمان، خرید و فروش میشود. در این بازار، همه برای خاموش کردن آتش نمیآیند؛ برخی تنها میکوشند جهت وزش باد و دود را به سود خود تغییر دهند.
مرز افغانستان و پاکستان نیز سالهاست از همین منطق پیروی میکند. این مرز، دیگر صرفاً خطی بر نقشه نیست؛ به صحنهای تبدیل شده که در آن، نگرانیهای امنیتی، رقابتهای ژئوپلیتیکی، بحرانهای داخلی و محاسبات منطقهای در هم تنیدهاند. هر بار که تنش در این جغرافیا شعلهور میشود، به جز صدای انفجار، صدای جابهجا شدن موازنهها، بازتعریف اولویتهای امنیتی و تغییر محاسبات بازیگران منطقه نیز به گوش میرسد.
از همین رو، حملات اخیر پاکستان به افغانستان را نمیتوان تنها واکنشی نظامی به تهدیدهای منتسب به تحریک طالبان پاکستان یا ادامه اختلافات مرزی دانست. این حملات در بستری رخ میدهند که سالهاست امنیت، به یکی از مهمترین ابزارهای رقابت سیاسی و منطقهای تبدیل شده است. در چنین فضایی، پایان یافتن بحران همیشه مطلوب همه بازیگران نیست؛ زیرا برای برخی، بحران نه یک بنبست، بلکه فرصتی برای تحکیم قدرت، تغییر موازنهها و پیشبرد اهدافی است که در روزهای آرام، دستیابی به آنها دشوارتر خواهد بود.
بنابراین، برای فهم آنچه امروز در مرزهای افغانستان و پاکستان جریان دارد، شاید لازم باشد نگاه خود را از میدان نبرد به پشت صحنه معطوف کنیم؛ جایی که بازیگران، بیش از آنکه برای پیروزی در یک نبرد بجنگند، برای کسب امتیاز از تداوم همان نبرد رقابت میکنند. از همین نقطه، میتوان پرسش اصلی این یاداشت را با دقت بیشتری مطرح کرد: چه کسانی از شعلهور ماندن این آتش، بیشترین سود را میبرند؟
ارتش پاکستان؛ هنگامی که بحران، وزن امنیت را سنگینتر میکند
هر بار که آتش در امتداد مرزهای غربی پاکستان زبانه میکشد، تنها دود انفجارها به آسمان نمیرود؛ سایه امنیت نیز بر سراسر فضای سیاسی کشور گستردهتر میشود. در چنین لحظاتی، بحث تورم، بحران اقتصادی، کشمکشهای حزبی و اعتراضات داخلی، آرامآرام جای خود را به واژههایی چون «امنیت ملی»، «تهدید» و «دفاع از تمامیت ارضی» میدهند. گویی با هر موج تازه ناامنی، عقربه قطبنمای سیاست پاکستان نیز بار دیگر به سوی راولپندی میچرخد؛ جایی که سالهاست نبض مهمترین تصمیمهای امنیتی این کشور در آن میتپد.
این پدیده را میتوان از دریچه نظریه “امنیتیسازی” که توسط بری بوزان و اوله ویور در مکتب کپنهاگ توسعه یافت، بهتر درک کرد. این نظریه بر آن است که هنگامی که یک موضوع بهعنوان تهدیدی علیه بقا و امنیت کشور معرفی میشود، بهتدریج از حوزه سیاست عادی خارج شده و به مسئلهای امنیتی تبدیل میشود؛ مسئلهای که افکار عمومی نیز برای مقابله با آن، پذیرای نقش پررنگتر نهادهای امنیتی و اتخاذ تصمیمهای استثنایی خواهد بود.
اگر این چارچوب را بر تحولات اخیر پاکستان تطبیق دهیم، تصویری قابل تأمل شکل میگیرد. افزایش حملات منتسب به تحریک طالبان پاکستان و تشدید تنشهای مرزی با افغانستان، تنها یک چالش عملیاتی برای اسلامآباد نیست؛ بلکه بستری فراهم میکند تا امنیت، بار دیگر به مهمترین اولویت سیاسی کشور تبدیل شود. در چنین فضایی، ارتش نه صرفاً بهعنوان یک نیروی نظامی، بلکه بهعنوان بازیگری که مدیریت این تهدید را بر عهده دارد، جایگاه پررنگتری در معادلات داخلی پیدا میکند.
با این حساب دور از انتظار نیست که ارتش پاکستان خواهان تداوم بحران یا طراح آن باشد؛ از منظر نظریه امنیتیسازی، هرچه احساس تهدید در یک جامعه عمیقتر شود، وزن سیاسی و نهادی بازیگرانی که مأمور تأمین امنیت معرفی میشوند نیز افزایش مییابد.
شاید به همین دلیل است که هر بار بحران در مرزهای افغانستان و پاکستان شعلهور میشود، صدای انفجارها تنها در کوهستانهای مرزی نمیپیچد؛ پژواک آن تا اتاقهای تصمیمگیری اسلامآباد و راولپندی نیز میرسد؛ جایی که امنیت، بیش از هر زمان دیگری، به زبان مشترک سیاست و قدرت تبدیل میشود. از همین منظر، ارتش پاکستان را میتوان یکی از بازیگرانی دانست که در سطح ساختار قدرت، از برجسته شدن گفتمان امنیتی و افزایش نقش نهادهای دفاعی، بیشترین بهره را میبرد.
تحریک طالبان پاکستان؛ آنان که در شکافها خانه میسازند
هیچ گروه شورشی در خلأ متولد نمیشود. گروههای مسلح نیز در سرزمینی که اعتماد، همکاری و ثبات بر آن سایه افکنده باشد، بهسختی مجال گسترش پیدا میکنند. آنها بیش از هر چیز، فرزند شکافها هستند؛ شکاف میان دولتها، شکاف میان روایتها و شکاف میان امنیت و سیاست. هرچه این ترکها عمیقتر شوند، ریشه دواندن برای آنان آسانتر میشود.
تنشهای اخیر میان کابل و اسلامآباد نیز تنها به معنای تبادل آتش در امتداد مرزها نیست؛ هر انفجار، فضایی میآفریند که بازیگرانی مانند تحریک طالبان پاکستان بهتر از هر کس دیگری زبان آن را میفهمند. برای چنین گروهی، مهمترین دستاورد یک بحران، لزوماً تصرف یک پسته امنیتی یا اجرای یک عملیات نیست؛ بلکه زنده ماندن فضایی است که در آن، دولتها بیش از آنکه به همکاری بیندیشند، درگیر سوءظن و تقابل باشند.
سالهاست پژوهشگران منازعات مسلحانه به یک واقعیت مشترک رسیدهاند؛ گروههای شورشی معمولاً از جایی جان میگیرند که رابطه میان دولتها فرسوده، اعتماد متقابل آسیبدیده و افق یک راهحل سیاسی دورتر از همیشه به نظر میرسد. بحران برای این گروهها، به مثابه اقلیمی است که در آن نفس میکشند. هرچه این اقلیم ناپایدارتر باشد، امکان بقا و بازسازی نیز بیشتر میشود.
تی تی پی در چنین فضایی میتواند هر دور تازه از تنش را به بخشی از روایت خود تبدیل کند؛ حتی اگر در میدان نبرد دستاورد تعیینکنندهای به دست نیاورد، زنده نگه داشتن این تصور که امنیت پاکستان همچنان با چالشی پایدار روبهرو است، خود میتواند بخشی از سرمایه راهبردی این گروه باشد. در جنگهای امروز، گاهی آنچه بیش از تصرف زمین اهمیت پیدا میکند، تصرف ذهنها و شکل دادن به برداشتهاست.
برای گروه هایی مانند تی تی پی، صلح پایدار همیشه خبر خوشی نیست. صلح، شکافها را ترمیم میکند، پلهای گفتوگو را دوباره میسازد و میدان حرکت بازیگران مسلح را محدودتر میکند. اما بحران، درست برعکس عمل میکند؛ هر روز ترک تازهای بر دیوار روابط دو همسایه میاندازد و هر ترک، میتواند به پناهگاهی برای کسانی تبدیل شود که حیاتشان به تداوم همین شکافها گره خورده است.
از این منظر، یکی از برندگان خاموش جنگ پاکستان و افغانستان و تداوم تنش میان افغانستان و پاکستان، الزاماً آن کسی نیست که بیشترین گلوله را شلیک میکند؛ بلکه آن بازیگری است که میتواند از عمیقتر شدن این شکافها، فرصت بیشتری برای بقا و بازسازی به دست آورد.
داعش خراسان؛ آنان که در سایهها نفس میکشند
در هر جنگ، همه گلولهها به هدفی که برایش شلیک شدهاند اصابت نمیکنند؛ بعضی از آنها فقط سایهها را بلندتر میکنند. هرچه دود انفجار غلیظتر باشد، فرصت حرکت برای کسانی بیشتر میشود که سالها آموختهاند در تاریکی رشد کنند. داعش خراسان نیز بیش از آنکه به قدرت دشمنانش چشم بدوزد، به شکاف میان آنان نگاه میکند. هر زمان که کابل و اسلامآباد توان و تمرکز بیشتری را صرف رویارویی با یکدیگر کنند، این احتمال نیز افزایش مییابد که بخشی از ظرفیت اطلاعاتی و امنیتی آنان از مقابله با تهدیدهای مشترک منحرف شود.
در ادبیات روابط بینالملل نیز بارها تأکید شده است که گروههای افراطی، بیش از قدرت دولتها، از کاهش هماهنگی میان آنها سود میبرند. درست است که داعش خراسان را نمیتوان آغازگر این بحران دانست، اما میتوان آن را یکی از بهرهبرداران خاموش آن به شمار آورد. این گروه نه آتش را روشن میکند و نه مالک آن است؛ اما همانند سایهای که با غروب خورشید کشیدهتر میشود، هرچه شکافها عمیقتر و همکاریها کمرنگتر شوند، فضای بیشتری برای تنفس و مانور پیدا میکند.
اقتصاد جنگ؛ رودخانههایی که با بستن یک دروازه، مسیر خود را عوض میکنند
رودخانه را نمیتوان با بستن یک پل متوقف کرد؛ آب، دیر یا زود، شکاف دیگری پیدا میکند. اقتصاد جنگ نیز همین خصلت را دارد. هر بار که آتش در مرزهای افغانستان و پاکستان شعلهور شده و دروازههایی چون گذرگاه تورخم و گذرگاه سپینبولدک بسته یا محدود شدهاند، نخستین قربانی، تجارت رسمی بوده است. در یکی از تازهترین نمونهها، بسته ماندن چند هفتهای تورخم در سال ۲۰۲۵ هزاران کامیون را در دو سوی مرز زمینگیر کرد؛ میوه و سبزی پیش از رسیدن به بازار فاسد شد، کارخانهها با کمبود مواد اولیه روبهرو شدند و میلیونها دلار از گردش تجارت دو کشور دود شد و به هوا رفت.
اما رودخانه، پشت سد نمیماند. همان کانتینری که دیگر اجازه عبور از دروازه رسمی را ندارد، همیشه از حرکت بازنمیایستد؛ فقط مسیرش تغییر میکند. جادههای خاکی، درههای فراموششده و گذرگاههایی که روی هیچ نقشه گمرکی دیده نمیشوند، آرامآرام بیدار میشوند. همان سوختی که باید از گمرک عبور میکرد، از مسیرهای غیررسمی سر درمیآورد؛ همان کالاهایی که باید مهر ورود و خروج میخوردند، در تاریکی شب دستبهدست میشوند و بازارهای غیرقانونی انتقال سلاح نیز از آشفتگی مرزها سود میبرند. هرچه دروازههای رسمی دیرتر گشوده شوند، قیمت بحران بالاتر میرود و سود کسانی که در سایه آن تجارت میکنند، بیشتر میشود.
پل کالیر و آنکه هوفلر در نظریه «اقتصاد سیاسی منازعه» دقیقاً از همین نقطه سخن میگویند؛ جایی که جنگ، دیگر فقط میدان گلوله نیست، بلکه به بازار نیز تبدیل میشود. در این بازار، گاهی قیمت یک محموله سوخت قاچاق، ارزش یک مسیر غیررسمی و سود شبکههای پنهان را نیز افزایش میدهد. بحران، برای این بازیگران، حادثهای گذرا نیست؛ سرمایهای است که هرچه طولانیتر شود، بازده بیشتری پیدا میکند.
اما این رودخانه فقط مسیر خود را عوض نمیکند؛ بسترش را نیز عمیقتر میسازد. این همان چیزی است که در علوم سیاسی از آن با عنوان «وابستگی به مسیر» یاد میشود. وقتی سالها سرمایه، روابط، نفوذ و شبکههای قاچاق بر محور همین راههای فرعی شکل بگیرد، بازگرداندن تجارت به جادههای رسمی، دیگر تنها با باز شدن تورخم یا سپینبولدک ممکن نیست. رودخانه، بستر تازهای برای خود ساخته است و هر بحران جدید، تنها دیوارههای آن را بلندتر میکند.
به همین دلیل است که پایان جنگ، همیشه با استقبال همه روبهرو نمیشود. برای کشاورز، بازرگان و راننده موترهای باربری، صلح یعنی باز شدن دروازهها؛ اما برای شبکههایی که سالها از بسته بودن همان دروازهها سود بردهاند، صلح به معنای خشک شدن رودخانهای است که زندگی اقتصادیشان را سیراب کرده است. آنان نه در نشستهای دیپلماتیک کرسی دارند و نه نامشان در بیانیههای رسمی دیده میشود، اما هر بار که آتش در مرزها شعله میکشد، جریان همان رودخانه نیز پرشتابتر میشود. شاید پنهانترین برندگان هر بحران،کسانی باشند که در سکوت، مسیر آب را به سوی جیبهای خود هدایت میکنند.

جمعبندی جنگ پاکستان و افغانستان
در سیاست، همه جنگها با صدای انفجار تعریف نمیشوند؛ گاهی سرنوشت آنها در سکوت شکل میگیرد. حملات اخیر پاکستان به افغانستان نیز تنها یک منازعه مرزی نیست؛ بحرانی است که در دل آن، شکافهای امنیتی، رقابتهای ژئوپلیتیکی و اقتصاد جنگ به هم گره میخورند و برای برخی بازیگران، فرصت میآفرینند.
از گروههای افراطی که در سایه اختلافها نفس میکشند تا شبکههایی که از بسته شدن گذرگاههای رسمی و رونق مسیرهای غیرقانونی سود میبرند، همه یادآور یک واقعیتاند؛ جنگ فقط ویرانی تولید نمیکند، ذینفع نیز میسازد. همانگونه که نظریه اقتصاد سیاسی منازعه توضیح میدهد، هرچه بحران طولانیتر شود، شبکههای بیشتری حیات خود را با تداوم آن پیوند میزنند و بازگرداندن اوضاع به مسیر عادی دشوارتر میشود.
شاید مهمترین نکته ای باید در این بحران، به آن توجه کرد این باشد که چه کسانی از خاموش نشدن آتش سود میبرند. تا زمانی که پاسخ این پرسش نادیده گرفته شود، هر آتشبس تنها میتواند مکثی کوتاه در میان شعلهها باشد.
الهام قاسمی











