تاریخ همیشه با یک معنا تکرار نمیشود؛ اما گاهی رویدادهایی که سالها و هزاران کیلومتر از یکدیگر فاصله دارند، در کنار هم تصویری بزرگتر میسازند. ۷ اکتبر یکی از همین تاریخهاست؛ تاریخی که برای افغانستان یادآور آغاز یکی از طولانیترین جنگهای معاصر است و برای فلسطین نقطه آغاز مرحلهای شد که معادلات امنیتی و سیاسی خاورمیانه را بهشدت تغییر داد.
در ۷ اکتبر ۲۰۰۱، به دستور جورج دبلیو بوش، نیروهای امریکا حملات نظامی علیه افغانستان را آغاز کردند. کاخ سفید در همان روز اعلام کرد که هدف عملیات، حمله به مراکز القاعده و تاسیسات نظامی طالبان و جلوگیری از استفاده افغانستان بهعنوان پایگاه فعالیتهای تروریستی است.
بیست سال بعد، آخرین نیروهای امریکایی افغانستان را ترک کردند و طالبان دوباره قدرت را در کابل به دست گرفت. آنچه قرار بود عملیات نظامی محدودی برای مبارزه با تروریسم باشد، به جنگی دو دههای، پروژه ناکام دولتسازی، ایجاد نیروهای امنیتی، مصرف صدها میلیارد دالر و حضور دهها هزار نیروی خارجی تبدیل شد. تجربه افغانستان یک واقعیت مهم را در سیاست بینالملل آشکار ساخت: توانایی پیروزشدن در میدان جنگ، الزاما به معنای توانایی ساختن یک نظم سیاسی پایدار نیست.
افغانستان؛ بیست سال قدرت و یک پایان غیرمنتظره
امریکا در افغانستان تقریبا تمام ابزارهای یک ابرقدرت را در اختیار داشت؛ برتری هوایی، تکنالوژی پیشرفته، شبکه استخباراتی گسترده، میلیاردها دالر بودجه، حمایت کشورهای عضو ناتو و یک دولت متحد در کابل.
اما سرانجام معادله به جایی رسید که واشنگتن تصمیم گرفت جنگ را پایان دهد. پروژه «هزینههای جنگ» دانشگاه براون مجموع هزینه امریکا در جنگ افغانستان و پاکستان را حدود ۲.۳ تریلیون دالر برآورد کرده و شمار کسانی را که بهگونه مستقیم در نتیجه این جنگ کشته شدند، حدود ۲۴۳ هزار نفر دانسته است. این رقم مرگهای غیرمستقیم ناشی از بیماری، گرسنگی، تخریب زیرساختها و آوارگی را شامل نمیشود.
اما مهمتر از ارقام، نتیجه سیاسی جنگ بود. طالبان که در هفتههای نخست عملیات ۲۰۰۱ حکومت خود را از دست داده بود، بیست سال بعد دوباره وارد کابل شد. ساختار نظامی و سیاسی جمهوریت نیز با سرعتی بسیار بیشتر از آنچه حتی بسیاری از مقامهای امریکایی انتظار داشتند، فرو ریخت.
همین تناقض، یکی از بنیادیترین مشکلات جنگهای معاصر را نشان میدهد: یک قدرت خارجی ممکن است حکومت را سرنگون کند، شهرها را تصرف کند و ساختارهای جدید بسازد؛ اما نمیتواند تضمین کند که این نظم دوام خواهد آورد.
۷ اکتبر ۲۰۲۳؛ ضربهای فراتر از میدان جنگ
۲۲ سال پس از آغاز جنگ افغانستان، ۷ اکتبر بار دیگر به یک تاریخ تعیینکننده تبدیل شد. حمله رزمندگان حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ بزرگترین شکست امنیتی اسرائیل در تاریخ این رژیم بود. حدود ۱۲۰۰ غاصب اسرائیلی کشته شدند و بیش از ۲۵۰ نفر به گروگان گرفته شدند. این حمله ضربهای عمیق به ساختاری بود که سالها بر قدرت استخباراتی، نظارت تکنالوژیک و بازدارندگی نظامی اسرائیل تکیه داشت.
اما اثر بزرگتر ۷ اکتبر فقط در داخل اسرائیل باقی نماند. مسئله فلسطین که برای مدتی در سیاست بینالمللی به حاشیه رانده شده بود، دوباره به یکی از اصلیترین موضوعات جهان تبدیل شد. جنگ غزه، تصاویر ویرانی، آوارگی و تلفات گسترده غیرنظامیان، اعتراضهای بزرگ در دانشگاهها و شهرهای غربی و مناقشههای شدید دیپلماتیک، فلسطین را دوباره در مرکز بحث جهانی قرار داد.
غزه؛ تفاوت میان تخریب و پیروزی
رژیم صهیونیستی از نظر قدرت هوایی، استخبارات، تکنالوژی و تسلیحات یکی از نیرومندترین ارتشهای منطقه را در اختیار دارد. عملیات نظامی این رژیم بخش بزرگی از غزه را ویران کرد. اما سه سال پس از آغاز جنگ، مسئله فلسطین نه تنها از سیاست جهانی حذف نشده، بلکه بیش از گذشته مطرح است.
رویترز در اکتبر ۲۰۲۶ گزارش داد که با وجود برقراری آتشبس، بخش بزرگی از مردم غزه هنوز در سرپناههای موقت زندگی میکنند، بازسازی گسترده آغاز نشده و وضعیت سیاسی این سرزمین همچنان حلنشده باقی مانده است. این همان نقطهای است که مفهوم «پیروزی» پیچیده میشود.
ویرانکردن یک جغرافیا با حلکردن یک بحران یک چیز نیست. افغانستان این واقعیت را در یک دوره بیستساله نشان داد و غزه آن را در مقیاسی متفاوت دوباره به نمایش گذاشت.
ایران؛ زمانی که یک حمله به یک جنگ منطقهای تبدیل میشود
نمونه تازهتر این معادله، جنگ امریکا و اسرائیل با ایران است. در اواخر سال گذشته، امریکا و اسرائیل حملات گستردهای علیه ایران آغاز کردند. واشنگتن این عملیات را با اهدافی چون مقابله با برنامه هستهای، توان موشکی و تهدیدهای منطقهای ایران توجیه کرد. مقامهای امریکایی حتی پیش از آغاز حملات هشدار داده بودند که عملیات ممکن است با پاسخ گسترده ایران و تلفات قابل توجه همراه شود.
اما جنگ به یک عملیات کوتاه و بدون هزینه محدود نماند. پاسخهای موشکی ایران، گسترش ناامنی در خلیج فارس، بحران کشتیرانی و اختلال در تنگه هرمز، مسئله را از چارچوب یک رویارویی نظامی میان چند کشور خارج کرد و مستقیما اقتصاد جهانی را تحت تاثیر قرار داد.
هفت ماه پس از آغاز جنگ نیز امریکا و ایران هنوز از طریق میانجیها برای پایاندادن به منازعه مذاکره میکردند. این وضعیت خود پیام مهمی دارد: حتی یکی از قدرتمندترین ارتشهای جهان نمیتواند پیامدهای یک جنگ بزرگ منطقهای را از قبل مهار کند. قدرت نظامی میتواند جنگ را آغاز کند؛ اما پایان جنگ همیشه در اختیار کسی نیست که نخستین موشک را شلیک کرده است. امریکا امروز در باتلاقی فرو رفته است که درآمدن از آن به دست خودش نیست.
پایان دوران جنگهای آسان
برای دههها، بخشی از دکترین نظامی قدرتهای بزرگ بر این تصور بنا شده بود که برتری تکنالوژیک میتواند زمان جنگ را کوتاه و هزینه آن را قابل مدیریت سازد. اما جنگهای معاصر عکس این مسئله را بارها نشان دادهاند.
گروههای کوچکتر از جنگ نامتقارن استفاده میکنند. موشکها و پهپادهای ارزانتر میتوانند سامانههای دفاعی بسیار گران را درگیر کنند. رسانههای اجتماعی تصاویر جنگ را در چند ثانیه به صدها میلیون نفر میرسانند. اقتصاد جهانی نیز آنقدر به هم پیوسته است که بستهشدن یک مسیر کشتیرانی میتواند قیمت انرژی را هزاران کیلومتر دورتر تغییر دهد.
از سوی دیگر، حتی هزینه جنگ پس از پایان آن متوقف نمیشود. دانشگاه براون تخمین زده بود که تنها مراقبت از سربازان امریکایی جنگهای افغانستان و عراق تا سال ۲۰۵۰ ممکن است بین ۲.۲ تا ۲.۵ تریلیون دالر هزینه داشته باشد. یعنی جنگی که روی نقشه پایان یافته، میتواند برای چند نسل در اقتصاد و جامعه ادامه داشته باشد.
۷ اکتبر؛ سه میدان و یک درس
افغانستان نشان داد که بیست سال جنگ میتواند بدون چنین نتیجهای پایان یابد؛ غزه نشان داد که تخریب گسترده نمیتواند یک مسئله تاریخی و سیاسی را حذف کند؛ و جنگ ایران نشان داد که قدرت آتش، حتی در بالاترین سطح، قادر نیست پیامدهای منطقهای و جهانی جنگ را کنترل کند.
شاید مهمترین معنای سیاسی ۷ اکتبر همین باشد: عصر این تصور که قدرت نظامی بهتنهایی میتواند سرنوشت ملتها و منطقهها را تعیین کند، به پایان رسیده است.

سید حکیم بینش











