درههای خاموش و کوههای سربهفلککشیدهٔ بدخشان، این روزها بیش از هر زمان دیگر بوی اضطراب، باروت و خشخاش میدهد. اعتراضاتی که در بخشهایی از این ولایت آغاز شد و به کشته شدن دستکم دو تن انجامید، تنها یک ناآرامی محلی نیست؛ بلکه نشانهای از بحرانی عمیقتر است که سالها در تار و پود جامعهٔ افغانستان ریشه دوانده است. آنچه امروز در بدخشان دیده میشود، تقابل میان حکومتی است که میخواهد فرمان منع کشت مواد مخدر را عملی کند و مردمی که در نبود اقتصاد مشروع، خشخاش را آخرین راه بقا میدانند.
پس از آنکه رهبر طالبان در سال ۲۰۲۲ فرمان ممنوعیت کشت مواد مخدر را صادر کرد، بسیاری از ولایتهای افغانستان شاهد کاهش گستردهٔ کشت خشخاش بودند؛ اما بدخشان، برخلاف جنوب و غرب کشور، به کانون تازهٔ این تجارت بدل شد. گزارش دفتر مبارزه با مواد مخدر و جرایم سازمان ملل نشان میدهد که اکنون بخش بزرگی از کشت خشخاش افغانستان در شمالشرق کشور، بهویژه بدخشان، متمرکز شده است.
این تحول تنها یک تغییر جغرافیایی در نقشهٔ مواد مخدر نیست؛ بلکه بازتابی از شکست تاریخی دولتها در توسعهٔ متوازن افغانستان است. بدخشان، ولایتی که دههها از مسیرهای عمدهٔ تجارت، سرمایهگذاری و توسعه دور نگه داشته شد، اکنون به نقطهای رسیده که بخشی از باشندگان آن، میان گرسنگی و قانون، گزینهٔ نخست را انتخاب میکنند. در چنین وضعیتی، خشخاش دیگر فقط یک گیاه نیست؛ بلکه به پول، نان، قرض، درمان و بقای خانوادهها تبدیل شده است.
با این همه، فقر و محرومیت هرگز نمیتواند مشروعیت اخلاقی یا حقوقی برای تولید مواد مخدر ایجاد کند. جامعهای که برای نجات از فقر به اقتصاد مواد مخدر پناه میبرد، دیر یا زود بهای سنگینی خواهد پرداخت؛ بهایی که نه تنها در قالب خشونت، قاچاق و اعتیاد، بلکه در فروریختن منزلت اجتماعی و اخلاقی آن جامعه آشکار میشود. مردم بدخشان بدون تردید سزاوار زندگی بهتر، کار مشروع و حمایت اقتصادیاند؛ اما استمرار کشت خشخاش، آنان را در مسیری قرار میدهد که سرانجامش چیزی جز وابستگی به شبکههای جنایتکار و تشدید بحران نیست.
در سوی دیگر، طالبان نیز نمیتوانند تنها با نیروی قهریه و تخریب کشتزارها، مسئلهای چنین پیچیده را حل کنند. تجربهٔ افغانستان و بسیاری از کشورهای دیگر نشان داده است که مبارزه با مواد مخدر، بدون ایجاد بدیل اقتصادی، به تنش اجتماعی و شورش محلی میانجامد. وقتی دهقان هیچ محصول سودآور دیگری برای فروش ندارد، نابود کردن کشتزارش در عمل به معنای نابود کردن سفرهٔ خانوادهٔ او است.
بحران بدخشان در حقیقت آینهای از وضعیت کنونی افغانستان است؛ کشوری که میان فقر ساختاری، انزوای سیاسی، اقتصاد فروپاشیده و حاکمیتی سختگیر گرفتار مانده است. اگر این بحران با عقلانیت، توسعه و سیاستگذاری اقتصادی پاسخ داده نشود، بدخشان ممکن است تنها آغاز یک موج تازه از ناآرامیهای گستردهتر در افغانستان باشد.
ولایت فراموششده؛ چرا مردم بدخشان به خشخاش روی آوردند؟
بدخشان از دورافتادهترین ولایتهای افغانستان است؛ سرزمینی کوهستانی که دههها از شاهراههای اقتصادی، سرمایهگذاری دولتی و زیرساختهای اساسی محروم مانده است. در بسیاری از ولسوالیهای این ولایت، هنوز جادههای معیاری، شبکهٔ برق پایدار، بازارهای منظم و فرصتهای شغلی وجود ندارد. در چنین محیطی، اقتصاد مشروع بهسختی نفس میکشد و دهقانان برای زنده ماندن به محصولی پناه میبرند که کمهزینه، پرسود و قابل انتقال باشد: خشخاش.
در واقع، خشخاش برای بسیاری از خانوادههای فقیر بدخشانی نه یک انتخاب ایدئولوژیک، بلکه یک تصمیم ناگزیر اقتصادی بوده است. دهقانی که در ارتفاعات سرد و کمحاصل زندگی میکند و محصول گندم یا جو او حتی هزینهٔ حملونقل تا بازار را تأمین نمیکند، چگونه میتواند از محصولی دست بکشد که چندین برابر درآمد تولید میکند؟ این همان پرسشی است که سالها دولتهای افغانستان نتوانستند به آن پاسخ دهند.
اما در کنار این واقعیت تلخ، یک حقیقت دیگر نیز وجود دارد: هیچ جامعهای نمیتواند آیندهٔ خود را بر اقتصاد مواد مخدر بنا کند و انتظار ثبات و عزت داشته باشد. تجارت مواد مخدر، هرچند ممکن است در کوتاهمدت شکم خانوادهای را سیر کند، در درازمدت ساختار اجتماعی را فرسوده میسازد، فساد را نهادینه میکند و نسلهای آینده را در چرخهای از خشونت و وابستگی گرفتار میسازد.
امروز بسیاری از مدافعان حقوق بشر، با وجود انتقاد از شیوهٔ سرکوبگرانهٔ طالبان، نمیتوانند از کشت مواد مخدر دفاع کنند. زیرا مواد مخدر تنها یک مسئلهٔ داخلی افغانستان نیست؛ بلکه بحرانی جهانی است که میلیونها انسان را قربانی میکند. بدخشان اگرچه قربانی فقر و بیتوجهی تاریخی است، اما ادامهٔ کشت خشخاش میتواند وجههٔ این ولایت را نزد افکار عمومی جهان بیش از پیش آسیبپذیر سازد.
گزارشهای سازمان ملل نشان میدهد که پس از ممنوعیت سراسری طالبان، کشت خشخاش در بسیاری از ولایتها بهشدت کاهش یافت، اما در بدخشان همچنان ادامه پیدا کرد و حتی به مرکز اصلی تولید در افغانستان بدل شد. این وضعیت نشان میدهد که مشکل بدخشان صرفاً امنیتی نیست؛ بلکه ریشه در اقتصاد، جغرافیا و محرومیت تاریخی دارد.
از همین رو، برخورد صرفاً نظامی با دهقانان، بدون بازسازی اقتصاد محلی، نه تنها موفق نخواهد شد بلکه خشم اجتماعی را نیز افزایش خواهد داد. مردمی که احساس کنند هیچ راه مشروعی برای بقا ندارند، دیر یا زود در برابر قدرت سیاسی خواهند ایستاد؛ همانگونه که امروز در برخی ولسوالیهای بدخشان ایستادهاند.
سایهٔ پنهان؛ نقش مافیای مواد مخدر در شعلهور شدن بحران
در پس چهرهٔ فقیر دهقان بدخشانی، شبکهای قدرتمند و پنهان قرار دارد که سود اصلی تجارت مواد مخدر را میبرد؛ شبکهای متشکل از قاچاقبران، دلالان، فرماندهان محلی و حلقات سازمانیافتهای که سالها از اقتصاد مواد مخدر تغذیه کردهاند. این گروهها نه تنها از ادامهٔ کشت خشخاش سود میبرند، بلکه بقای اقتصادی و نفوذ سیاسیشان نیز به دوام این تجارت وابسته است.
واقعیت این است که دهقان فقیر، کوچکترین سهم را از میلیاردها دالر گردش مالی مواد مخدر دریافت میکند. سود هنگفت این تجارت، در جیب کسانی میرود که شبکههای قاچاق، مسیرهای انتقال و بازارهای فروش را کنترل میکنند. بسیاری از همین حلقات، اکنون تلاش دارند نارضایتی مردم را به ابزاری برای حفظ منافع خود تبدیل کنند.
گزارشهای متعدد نشان داده است که پس از افزایش بهای تریاک در پی ممنوعیت طالبان، ذخیرهکنندگان و قاچاقبران بزرگ سودهای کلانی به دست آوردند. این افزایش قیمت، انگیزهٔ مالی عظیمی برای ادامهٔ کشت خشخاش ایجاد کرد و مافیای مواد مخدر را به بازیگری خطرناکتر تبدیل ساخت. آنان بهخوبی میدانند که اگر بدخشان نیز از کشت خشخاش دست بکشد، یکی از آخرین شریانهای اقتصادیشان قطع خواهد شد.
از همین رو، بخشی از اعتراضات و مقاومتهای محلی را نمیتوان صرفاً واکنش طبیعی دهقانان فقیر دانست. بدون تردید، عناصر ذینفع نیز در تحریک احساسات مردم و سازماندهی مخالفتها نقش دارند. مافیای مواد مخدر همواره تلاش میکند خود را پشت چهرهٔ محرومیت مردمی پنهان سازد تا از پاسخگویی فرار کند.
این شبکهها در طول سالهای جنگ، بهتدریج در ساختار اجتماعی افغانستان نفوذ کردند و اکنون در برخی مناطق، قدرتی همسنگ حکومتهای محلی دارند. آنان با استفاده از فقر، بیکاری و ناامیدی، مردم را به ابزار دفاع از تجارت خود تبدیل میکنند. در چنین شرایطی، مبارزه با مواد مخدر تنها با تخریب مزرعه ممکن نیست؛ بلکه نیازمند درهم شکستن اقتصاد مافیایی و مسیرهای قاچاق است.
اگر طالبان واقعاً خواهان پایان دادن به اقتصاد مواد مخدر هستند، باید به جای تمرکز صرف بر دهقانان فقیر، شبکههای بزرگ قاچاق و ذخیرهکنندگان عمده را هدف قرار دهند. در غیر آن، جنگ با خشخاش به جنگ با فقرا تقلیل خواهد یافت؛ جنگی که نه عدالت در آن دیده میشود و نه آیندهای روشن.
مسئولیت طالبان؛ فقرزدایی پیششرط مبارزه با مواد مخدر
طالبان امروز در جایگاه قدرت قرار دارند و دیگر نمیتوانند همهٔ مشکلات افغانستان را به جنگ، اشغال یا دولتهای پیشین نسبت دهند. حکومتی که ادعای ادارهٔ کشور را دارد، مسئول مستقیم معیشت مردم نیز هست. اگر طالبان میخواهند فرمان منع مواد مخدر پایدار بماند، باید برای مردم بدخشان و دیگر ولایتهای فقیر، اقتصاد جایگزین ایجاد کنند.
هیچ دهقانی از سر علاقهٔ فرهنگی خشخاش نمیکارد. او زمانی به این محصول پناه میبرد که اقتصاد مشروع شکست خورده باشد. در بسیاری از ولسوالیهای بدخشان، دولت نه کارخانهای ساخته، نه بازار صادراتی ایجاد کرده و نه زمینهٔ کار پایدار فراهم آورده است. در چنین شرایطی، سخن گفتن از ممنوعیت، بدون ارائهٔ بدیل اقتصادی، بیشتر به فرمانی انتزاعی شباهت دارد تا سیاستی عملی.
سازمان ملل نیز بارها هشدار داده است که کاهش کشت مواد مخدر، بدون حمایت اقتصادی از جوامع روستایی، میتواند به بحران انسانی منجر شود. این هشدار بهویژه دربارهٔ ولایتهایی چون بدخشان اهمیت دارد؛ جایی که فقر مزمن، بیکاری و انزوای جغرافیایی مردم را به لبهٔ فروپاشی اقتصادی رسانده است.
طالبان اگر خواهان ثبات پایدارند، باید پروژههای زیربنایی، زراعت بدیل، استخراج قانونی معادن، توسعهٔ تجارت مرزی و سرمایهگذاری در بخشهای تولیدی را در اولویت قرار دهند. بدخشان ظرفیتهای بزرگی در بخش زراعت، معادن و گردشگری طبیعی دارد، اما این ظرفیتها سالهاست که قربانی بیبرنامگی و ناامنی شدهاند.
در عین حال، برخورد خشن با معترضان و استفاده از زور، شکاف میان حکومت و مردم را عمیقتر میکند. کشته شدن معترضان، حتی اگر در چارچوب عملیات امنیتی رخ داده باشد، زخمی تازه بر پیکر جامعهٔ بدخشان میگذارد و احساس بیعدالتی را تشدید میکند. حکومتی که میخواهد مشروعیت اجتماعی پیدا کند، ناگزیر است صدای مردم را بشنود، نه اینکه تنها با اسلحه پاسخ دهد.
آیندهٔ مبارزه با مواد مخدر در افغانستان نه در بولدوزرها و عملیات تخریبی، بلکه در ایجاد اقتصاد مشروع نهفته است. اگر طالبان نتوانند برای مردم نان، کار و امید فراهم کنند، خشخاش بار دیگر در خاک فقرزدهٔ افغانستان ریشه خواهد دواند؛ حتی اگر امروز موقتاً سرکوب شود.

جمعبندی
بحران بدخشان صرفاً یک اعتراض محلی بر سر تخریب مزارع خشخاش نیست؛ بلکه نماد برخورد دو واقعیت تلخ در افغانستان امروز است: از یکسو فقر عمیق و مزمن مردمی که سالها فراموش شدهاند، و از سوی دیگر اقتصادی سیاه که از همین فقر تغذیه میکند و جامعه را به گروگان گرفته است.
مردم بدخشان حق دارند از محرومیت، بیکاری و بیتوجهی تاریخی شکایت کنند. آنان سزاوار جاده، مکتب، شفاخانه، بازار و فرصت زندگی آبرومندانهاند. اما این حق مشروع، نمیتواند توجیهی برای استمرار اقتصادی باشد که میلیونها انسان را در جهان قربانی اعتیاد و جنایت میکند.
در این میان، مافیای مواد مخدر نیز نباید پشت چهرهٔ رنج مردم پنهان شود. قاچاقبران و شبکههای سودجو، سالها از خون و فقر افغانستان ثروت ساختهاند و اکنون نیز میکوشند نارضایتیهای اجتماعی را به سپری برای حفظ تجارت خود تبدیل کنند. مبارزهٔ واقعی با مواد مخدر، بدون مقابله با این شبکهها، هرگز موفق نخواهد شد.
طالبان نیز در آزمونی دشوار قرار گرفتهاند. آنان اگر میخواهند نشان دهند که قادر به ادارهٔ افغانستاناند، باید ثابت کنند که حکومتداری تنها به معنای صدور فرمان و اعمال زور نیست. فقرزدایی، توسعهٔ اقتصادی و ایجاد بدیل مشروع برای دهقانان، آزمون اصلی هر حکومتی است؛ آزمونی که طالبان تاکنون در آن موفقیت قاطعی نداشتهاند.
بدخشان امروز در نقطهای حساس ایستاده است؛ جایی میان گرسنگی و قانون، میان بقا و اخلاق، میان خشخاش و آینده. اگر این بحران با دوراندیشی و توسعه پاسخ داده نشود، نه تنها بدخشان، بلکه سراسر افغانستان بهای آن را خواهد پرداخت.
سرنوشت این ولایت کوهستانی اکنون تنها مسئلهٔ مردم بدخشان نیست؛ بلکه پرسشی بزرگ دربارهٔ آیندهٔ افغانستان است: آیا این کشور میتواند از اقتصاد مواد مخدر عبور کند، یا همچنان در چرخهٔ فقر، قاچاق و خشونت گرفتار خواهد ماند؟
مجتبی همت











