در جغرافیای پیچیده و چندلایهی افغانستان، هر امضای پای یک قرارداد کلان، تنها یک توافق اقتصادی نیست؛ بلکه تجلیگاه تقابل تاریخ، جیوپلیتیک و منافع پنهان قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای است. روز دوشنبه تاریخ 16 سنبه سال جاری، در حالی که دوربینها لحظهی امضای قرارداد میان وزارت معادن و پترولیم و شرکت عربی-«دلتا» را در حضور ملا برادر، معاون رئیسالوزرای طالبان، ثبت میکردند، بسیاری از تحلیلگران به سطحیترین لایهی این رویداد یعنی سرمایهگذاری ۲۰۰ میلیون دالری در حوزهی نفتی کشک-تیرپل بسنده کردند.
اما در ورای این پروتکلهای رسمی و لبخندهای دیپلماتیک، طوفانی از محاسبات استراتژیک در جریان است که میتواند معادلات انرژی و اقتصادِ جنگزدهی افغانستان را برای دهههای آینده دگرگون سازد. اهمیت این رویداد از آنجا ناشی میشود که بازگشت یک بازیگر تاریخی به میدان نفتی افغانستان، پیامی فراتر از اکتشاف نفت دارد؛ پیامی که از تغییر پارادایم امنیت، از «جنگ چریکی» به «تثبیت منابع» در هرات حکایت میکند.
با این حال، خوانش صرفاً اقتصادی از این قرارداد، ما را از درک لایههای زیرینِ این تحول باز میدارد. ضرورت تحلیل این موضوع در آن است که امروز افغانستان در یک پیچ تاریخی قرار دارد؛ جایی که انزوای دیپلماتیک از سوی همسایگان و جامعه جهانی، با نفوذ تدریجی اما عمیقِ سرمایههای خصوصی و لابیهای منطقهای در تقابل است. برای درک عمق این فاجعه یا فرصتِ پیشرو، نمیتوان از کنار نامها، تاریخچهها و توافقهای نانوشته به سادگی گذشت.
بنابراین، برای واکاوی این پدیدهی چندبعدی، لازم است تا به این پرسش اساسی و بنیادین پاسخ دهیم: «در پسِ پردهی این قرارداد دوصدمیلیون دالری و بازگشت یک بازیگر تاریخی، چه معادلات پنهان جیوپلیتیک، منافع شخصیِ لابیهای قدرتمند و استراتژیهای منطقهای نهفته است که آیندهی جیواکونومی افغانستان را رقم خواهد زد؟»
بازگشت به نقطه صفر؛ از کابوسهای دهه نود تا آرامشِ نسبیِ هرات
برای درک وزنِ حضور شرکت «دلتا»، باید به عقب برگشت؛ به دههی ۱۹۹۰ میلادی. دورانی که دلتا به عنوان یکی از شرکای اصلی شرکت آمریکایی «یونوکال» در کنسرسیوم رویایی و البته جنجالی پروژهی تاپی (TAPI) حضور داشت. تاپی که قرار بود شریان انرژی ترکمنستان را از دلِ افغانستان به هند برساند، در گرداب جنگهای داخلی، ریسکهای غیرقابل پیشبینی سیاسی، دشواریهای تأمین مالی و در نهایت، استقرار حکومت اول طالبان و انزوای بینالمللی آن، متوقف و به کابوسی برای سرمایهگذاران تبدیل شد.
با این حال، در دوران کنونی طالبان موفق گردیده است که تاپی را دوباره زنده کند و به سمت عملیاتی شدن پیش ببرد. در همین حال، پس از تقریباً سه دهه، دلتا بار دیگر به افغانستان بازگشته است؛ اما این بار نه برای عبور از یک کشور ویران، بلکه برای استخراج از دلِ خاکِ آن.
سرمایهگذاری ۲۰۰ میلیون دالری در هفت بلوکِ حوزهی نفتی کشک-تیرپل (با مساحتی حدود ۲۲ هزار کیلومتر مربع در مرز هرات و بادغیس)، تصادفی نیست. گمانهزنیهای قوی و تحلیلهای میدانی نشان میدهد که بازگشت دلتا، پیوندی ناگسستنی با نهایی شدن فازهای انتقال خط لوله گاز ترکمنستان به هرات و از همه مهمتر، «تأمین امنیت متمرکز» از سوی حکومت فعلی طالبان دارد.
برای یک شرکت نفتی، «امنیتِ سرمایه» از «امنیتِ چاههای نفت» مهمتر است. به نظر میرسد دلتا با ارزیابی این موضوع که حکومت طالبان توانسته است انحصار خشونت را در غرب افغانستان (هرات) تثبیت کند و از سوی دیگر، هرات در حال تبدیل شدن به یک قطب انرژی برای اتصال به شبکه تاپی است، ریسک تاریخی خود را پذیرفته و با خیالی آسودهتر از سه دهه پیش، کلنگ اکتشاف و استخراج را بر زمین زده است.
دلتا و سایهی سنگین لابیگری؛ نقشآفرینی خلیلزاد و تقابل منافع شخصی با منافع ملی
اما هیچ سرمایهی کلانی در افغانستان، بدون وجود یک «معمارِ ریسکپذیر» وارد این میدان پرخطَر نمیشود. در این میان، نام و ردپای زلمی خلیلزاد، فرستادهی پیشین آمریکا در افغانستان، به عنوان حلقهی اتصال این قرارداد به شدت پررنگ است. اگرچه در نگاه نخست ممکن است چنین به نظر برسد که خلیلزاد این فرصت بینظیر سرمایهگذاری را برای نجات اقتصاد افغانستان فراهم ساخته است، اما واکاوی دقیقتر نشان میدهد که او بیش از آنکه یک دلسوزِ ملی عمل کرده باشد، بر اساس شبکهای از منافع شخصی و تاریخی به عنوان لابیگرِ این پروژه وارد میدان شده است.
خلیلزاد از دیرباز به عنوان پل ارتباطی و لابیگر شرکتهای بزرگ نفتی و انرژی در منطقه شناخته میشود. ورود او به این پرونده، احتمالا ریشه در منافع شخصی و شبکهی نفوذ او در محافل تصمیمگیری شرکتهای انرژی دارد. اما چرا دلتا به واسطهی او اعتماد کرده است؟ پاسخ در «شناختِ عمیقِ خلیلزاد از افغانستان» نهفته است.
شرکت دلتا برای ورود به افغانستانی که برچسب «قبرستان امپراتوریها» را یدک میکشد، نیاز به کسی داشت که «ریسک سیاسی» را کالبدشکافی کند. خلیلزاد با تسلط بر دینامیکهای قومی، گروهی و ساختار قدرت طالبان، مسئولیت ارزیابی ریسک سیاسی پروژه را بر عهده گرفته است. در واقع، دلتا بر اساس «چراغ سبز» و ارزیابیهای خلیلزاد از میزان ثباتِ حکومت فعلی، به سرمایهگذاری در افغانستان ورود کرده است؛ واقعیتی که نشان میدهد چگونه در افغانستان، منافع ملی و منابع زیرزمینی، گاهی در سایهی منافع شخصیِ لابیهای قدرتمند و چهرههای بینالمللی معامله میشود.
توافقهای نانوشته و پارادوکس بهرسمیتشناسی؛ از هرات تا اسپینبولدک
شاید جذابترین و در عین حال تاریکترین بخش این معادلات، مربوط به توافقاتی باشد که هنوز در هالهای از ابهام قرار دارند و رسانهای نشدهاند. بر اساس اخبار غیررسمی اما موثق، در پسِ پردهی قرارداد کشک-تیرپل، دو توافق استراتژیک دیگر نیز نهایی شده است که یا منوط به پیششرطهای امنیتی شرکت دلتا اینترنشنال است و یا به دلیل ملاحظات حساسیتبرانگیز جیوپلیتیک، فعلاً از دید عموم پنهان نگه داشته شده است.
نخست آنکه، شرکت دلتا قرار است بودجهی یک طرح مطالعاتی جامع برای «نحوهی استفادهی هرات از گاز» را تأمین کند. این مطالعهی حیاتی، مستقیماً بر تأمین گاز شهر هرات، توسعهی شهرک صنعتی هرات و تولید برق متمرکز است که میتواند این ولایت را به قطب صنعتی بیرقیب غرب افغانستان تبدیل کند. دوم آنکه، دلتا چارچوبی را برای بررسی و امکانسنجیِ احداث خط لوله گاز از هرات به اسپینبولدک (مرز افغانستان و پاکستان) امضا کرده است؛ پروژهای که میتواند افغانستان را از یک بنبست جغرافیایی به یک چهارراه ترانزیت انرژی تبدیل کند.
این توافقهای پنهان، یک پارادوکس بزرگ و یک حقیقت تلخ را در عرصهی بینالملل آشکار میسازد: کشورهای منطقه و جامعه جهانی، ممکن است به دلایل ایدئولوژیک، حقوق بشری و فشارهای داخلی، از «بهرسمیت شناختن رسمی» حکومت طالبان امتناع ورزند و در انزوای دیپلماتیک فرو روند، اما «سرمایه» و «شرکتهای خصوصی» زبانِ دیپلماسی را نمیفهمند؛ آنها تنها زبانِ سود و منابع را میفهمند.
همانطور که امروز شاهدیم، شرکتهای خصوصی و منطقهای مانند «عزیزی گروپ» و «دلتا انرژی»، بدون انتظار برای چراغ سبزِ سیاسیِ دولتها، بهتدریج در حال سرمایهگذاری در افغانستان استند. این واقعیت نشان میدهد که آیندهی افغانستان، نه در سالنهای دیپلماتیکِ بهرسمیتشناسی، بلکه در چاههای نفت هرات و خطوط لولههای که توسط شرکتهای خصوصی و لابیهای منطقهای ترسیم میشود، رقم خواهد خورد؛ تحولی که افغانستان را از یک «پروژهی امنیتیِ شکستخورده» به یک «میدانِ استخراجِ سرمایهداریِ خام» تغییر ماهیت داده است.

نقیب الله جمشید











