اسکات میلر فرمانده امریکایی از «خیانت» میگوید
پنج سال از روزی میگذرد که آخرین سرباز امریکایی افغانستان را ترک کرد؛ اما برای بسیاری از افغانهایی که سالها در کنار نیروهای امریکایی و ناتو کار کرده بودند، آن روز پایان یک مأموریت نبود؛ آغاز یک پرسش بود: وعدههایی که به ما داده شد، چه شد؟
در روزهای سقوط کابل، دروازههای میدان هوایی شاهد صحنههایی بود که هنوز از حافظه افغانستان پاک نشده است؛ مترجمان، سربازان، کارمندان سفارت و خانوادههایی که خود را بخشی از پروژهای میدانستند که امریکا بیست سال برای ساختنش هزینه کرده بود، در جستوجوی راهی برای خروج بودند.
حالا، پنج سال بعد، جنرال اسکات میلر، آخرین فرمانده نیروهای امریکایی و ناتو در افغانستان، از همان روزها سخن میگوید؛ از لحظهای که باید به دوستان افغانش میگفت: «من میروم.» به روایت او، در نگاه برخی از آنان یک احساس سنگین وجود داشت: اینکه امریکا آنان را رها کرده و به آنان خیانت شده است.
اما اهمیت این اعتراف فقط در واژه خیانت نیست. پرسش بزرگتر این است: وقتی یک قدرت بزرگ در لحظهای که دیگر هزینه ماندن را نمیپذیرد، متحدان خود را تنها میگذارد، چه چیزی فرو میریزد؟
شاید سقوط یک حکومت را بتوان در چند روز توضیح داد؛ اما سقوط اعتماد، داستان دیگری است. اعتماد آهسته ساخته میشود، اما ممکن است در چند تصویر، یک میدان هوایی شلوغ، یک سفارت بسته و مردمی که آخرین پرواز را از دست دادهاند، فرو بریزد. از همینجا باید به میراث خروج امریکا نگاه کرد: آیا واشنگتن تنها افغانستان را ترک کرد، یا بخشی از سرمایه اعتماد خود را نیز در این کشور و در میان متحدانش از دست داد؟
اعتماد، چیزی که امریکا در افغانستان از دست داد
امریکا در افغانستان تنها ارتش، پایگاه و یک ساختار سیاسی نساخت؛ در کنار آن، یک انتظار سیاسی نیز ایجاد کرد: این تصور که کسانی که با امریکا همکاری میکنند، در روزهای دشوار تنها نخواهند ماند.
برای یک سرباز افغان، مترجم یا کارمند دولت، همکاری با امریکا فقط یک وظیفه یا معاش نبود. بهتدریج نوعی اعتماد شکل گرفت؛ اعتماد به اینکه نظمی که امریکا از آن حمایت میکند دوام خواهد داشت و تعهد واشنگتن به شرکایش با پایان یک مرحله سیاسی به آسانی از بین نمیرود.
اینجاست که مفهوم «قدرت نرم» جوزف نای اهمیت پیدا میکند. از نگاه نای، قدرت یک کشور فقط در توان نظامی یا اقتصادی آن خلاصه نمیشود؛ اعتبار، جذابیت و توانایی جلب اعتماد دیگران نیز بخشی از قدرت است. کشوری که دیگران به وعدههایش باور داشته باشند، برای ایجاد همکاری به زور کمتری نیاز دارد.
افغانستان اما این سرمایه را با یک آزمون سخت روبهرو کرد. وقتی روند خروج آغاز شد و سپس حکومت افغانستان در مدت کوتاهی فروپاشید، برای بخشی از همکاران افغان این پرسش به وجود آمد که تعهد امریکا دقیقاً تا کجا ادامه دارد؟ گزارش SIGAR نیز بعدها از احساس خیانت و رهاشدگی در میان شماری از افغانهایی سخن گفت که با امریکا همکاری کرده بودند.
بنابراین، مسئله فقط این نیست که امریکا از افغانستان خارج شد؛ مسئله این است که خروج چگونه معنای تعهد امریکا را در ذهن کسانی تغییر داد که سالها به آن اعتماد کرده بودند. و همینجا یکی از مهمترین پیامدهای جنگ افغانستان پنهان است: یک قدرت بزرگ ممکن است میدان جنگ را ترک کند، اما اگر اعتماد متحدانش آسیب ببیند، بخشی از قدرت خود را نیز بیرون از میدان جنگ از دست میدهد.
خیانت فقط یک واژه نبود
وقتی اسکات میلر امروز از نگاه همکاران افغانش سخن میگوید، در واقع چیزی را به زبان میآورد که در همان روزهای خروج نیز شنیده میشد. او در مصاحبه تازهاش گفت دشوارترین بخش مأموریتش این بود که به افغانهایی که بعضاً ده تا پانزده سال با آنان کار کرده بود، بگوید: «من میروم.» به گفته او، نگاه برخی از آنان چنان بود که گویی میگفتند: «به ما خیانت میکنید.»
اما این احساس تنها در نگاه چند همکار میلر خلاصه نمیشد. رایان کراکر، دیپلمات باسابقه امریکایی و سفیر پیشین این کشور در افغانستان، پس از سقوط کابل هشدار داد که امریکا به دوستان و متحدان خود در افغانستان آسیب جدی زده است. او بهویژه از مترجمان و افغانهایی یاد کرد که با اعتماد به وعدههای امریکا، جان خود و خانوادههایشان را در معرض خطر قرار داده بودند.
گزارش بازرس ویژه امریکا برای بازسازی افغانستان SIGAR نیز بعدها همین احساس را در روایت شماری از افغانها ثبت کرد. یکی از نظامیان پیشین نیروی هوایی افغانستان گفته بود که انتظار داشت مشاوران امریکایی پس از رسیدنش به امریکا با او تماس بگیرند، اما چنین نشد؛ او احساس میکرد کسانی که سالها در کنارشان جنگیده بود، دیگر سراغش را نمیگیرند.
این روایتها یک نکته مهم را روشن میکند: خیانت در اینجا الزاماً به معنای خیانت حقوقی یا سیاسی نیست؛ واژهای است برای توصیف شکاف میان انتظاری که در سالها همکاری ساخته شده بود و واقعیتی که در پایان مأموریت تجربه شد. و همین شکاف است که میراث خروج افغانستان را از یک شکست نظامی فراتر میبرد.
از ویتنام تا کابل؛ آیا واشنگتن از قبل میدانست؟
تصاویر کابل در تابستان ۲۰۲۱ برای بسیاری یادآور سایگون در اپریل ۱۹۷۵ بود؛ اما اهمیت ویتنام برای افغانستان فقط در شباهت میدانهای هوایی و خروج هراسان مردم خلاصه نمیشود. اهمیت واقعی آن در این است که امریکا یکبار پیش از افغانستان، هزینه چنین پایانی را تجربه کرده بود.
بعد از ویتنام، در واشنگتن این پرسش جدی مطرح شد که امریکا تا کجا باید برای متحدانش تعهد بدهد و آیا میتواند ضعف یک حکومت محلی را برای همیشه با قدرت نظامی خود جبران کند. در اسناد تاریخی وزارت خارجه امریکا، حتی بهصراحت آمده بود که واشنگتن باید در آینده توانایی و اراده متحدانش را بهتر بسنجد، چون اگر یک متحد نتواند از خودش دفاع کند، امریکا نیز نمیتواند برای همیشه جای او بجنگد.
پس وقتی امریکا در سال ۲۰۰۱ وارد افغانستان شد و طی دو دهه وعده ساختن یک دولت باثبات، آموزش نیروهای امنیتی و حمایت از شرکای افغان را داد، با یک مسئله کاملاً ناشناخته روبهرو نبود. تجربه ویتنام از قبل به واشنگتن آموخته بود که هیچ حضور نظامی ابدی نیست و هیچ تعهدی بدون توان و اراده سیاسیِ ادامه آن، تضمینشده نمیماند.
اینجاست که سؤال دشوارتری شکل میگیرد: اگر خود امریکا از محدودیت تعهداتش آگاه بود، آیا از همان آغاز درباره دوام این تعهدات با متحدان افغان خود به اندازه کافی صادق و روشن سخن گفت؟ آیا وعدههایی که داده میشد، با آنچه واشنگتن واقعاً میتوانست در بلندمدت انجام دهد، همخوانی داشت؟
در واقع، فاصله میان آنچه یک قدرت بزرگ وعده میدهد و آنچه در نهایت حاضر یا قادر به انجام آن است، میتواند برای متحد کوچکتر بسیار پرهزینه باشد. به همین دلیل، مسئله افغانستان فقط این نیست که امریکا چرا نتوانست بیست سال دیگر بماند؛ پرسش عمیقتر این است که چرا قدرتی با تجربه ویتنام، دوباره تعهدی ساخت که پایانش میتوانست همان پرسش قدیمی را زنده کند: وقتی لحظه دشوار فرا برسد، امریکا واقعاً تا کجا میایستد؟
رایان کراکر سال ۲۰۲۱ هشدار داده بود که نحوه خروج از افغانستان به دوستان و متحدان امریکا آسیب جدی زده و حتی توانایی واشنگتن برای جذب متحدان محلی در جنگهای آینده را تحت تأثیر قرار میدهد.
مشکل خروج فقط خروج نبود؛ مسئله «اعتبار تعهد» بود
رابرت کئوهن، نظریهپرداز برجسته روابط بینالملل، می گوید: در نظام بینالملل، دولتها میتوانند به یکدیگر تعهد بدهند، اما قدرت مرکزیای وجود ندارد که همیشه آنها را مجبور به اجرای وعدههایشان کند. به همین دلیل، ارزش یک تعهد فقط به کلمات آن نیست؛ به این بستگی دارد که طرف مقابل تا چه اندازه باور کند آن کشور در آینده نیز حاضر است هزینه تعهدش را بپردازد.
افغانستان این مسئله را از روی کتاب به میدان واقعی آورد. امریکا از ابتدا نمیتوانست برای همیشه در افغانستان بماند و واشنگتن این را میدانست. بنابراین پرسش فقط این نیست که چرا سرانجام رفت؛ پرسش این است که در طول بیست سال حضورش، حدود واقعی تعهد خود را تا چه اندازه برای شریک افغانش روشن کرده بود؟
اگر یک قدرت بزرگ وعدهای بدهد که در زمان آرامش بسیار محکم به نظر برسد، اما در لحظه افزایش هزینه عقبنشینی کند، مشکل فقط پایان آن وعده نیست؛ تصویری است که از قابلیت اتکای آن قدرت برای آینده ساخته میشود.
اینجاست که افغانستان از یک جنگ تمامشده به یک مسئله بزرگتر تبدیل میشود. متحدان دیگر فقط نمیپرسند واشنگتن چه وعدهای میدهد؛ آنها به این نگاه میکنند که وقتی پای هزینه به میان بیاید، واشنگتن تا کجا میایستد. و همین، مهمترین درس کابل است: در سیاست بینالملل، اعتبار تعهد نه در روزی که وعده داده میشود، بلکه در روزی سنجیده میشود که وفادارماندن به آن وعده دشوار میشود.
وقتی متحدان دیگر فقط به یک چتر امنیتی تکیه نمیکنند
اگر کابل یک تصویر از پایان یک تعهد بود، تحولات امروز خاورمیانه تصویر دیگری را پیش روی ما میگذارد: متحدانی که میخواهند برای روز مبادا، راه دیگری هم داشته باشند.
هفتم آگست ۲۰۲۶، در مکه، عربستان سعودی، ترکیه و پاکستان توافق دفاعی مشترکی امضا کردند. پیمان مکه. چاتم هاوس این توافق را تلاشی برای متنوعکردن معماری امنیتی منطقه و کاهش وابستگی به امریکا توصیف کرده است.
این رفتار را میتوان در چارچوب همان پرسشی دید که افغانستان برجسته کرد: اگر در یک بحران بزرگ، قدرت اصلی روزی تصمیم بگیرد هزینه حضورش را نپردازد، کشور متحد چه گزینه دیگری دارد؟ پاسخ برخی کشورها امروز روشنتر شده است: گزینههای بیشتری بساز.
پیمان مکه هنوز در آغاز راه است اما نفس شکلگیری چنین سازوکاری مهم است؛ زیرا نشان میدهد امنیت دیگر برای بعضی شرکای سنتی امریکا فقط به معنای اعتماد به یک چتر خارجی نیست، بلکه به معنای ساختن چندین تکیهگاه است. تحلیلهای اخیر نیز این پیمان را بیشتر تنوعبخشی و حرکت به سوی خوداتکایی منطقهای دانستهاند.
در نهایت، مسئله فقط اعتماد به توانایی امریکا نیست؛ مسئله اعتماد به قابلپیشبینیبودن اراده آن نیز هست. متحدی که نداند واشنگتن در لحظه افزایش هزینه تا کجا خواهد ایستاد، ناچار است برای روزی که این اراده تغییر کند، از همین امروز گزینههای دیگری بسازد.
امریکا افغانستان را ترک کرد، اما یک سؤال را با خود نبرد
پنج سال بعد، سختترین تصویر از پایان جنگ افغانستان نه تصویر فروپاشی یک نظام در کابل بود و نه هواپیماهایی که یکی پس از دیگری میدان هوایی را ترک میکردند. سختترین تصویر، همان لحظهای است که اسکات میلر باید روبهروی همکاران افغانش دم از رفتن می زد.
مردانی که سالها در کنار او کار کرده بودند، قرار نبود فقط شاهد پایان یک مأموریت باشند؛ آنها باید با پیامد تصمیمی زندگی میکردند که خودشان در گرفتن آن نقشی نداشتند. پنج سال بعد، وقتی اسکات میلر فرمانده امریکایی از نگاه آنان و احساس خیانت سخن میگوید، در واقع یک پرسش هنوز زنده است: در سیاست قدرتهای بزرگ، متحدبودن دقیقاً چه معنایی دارد؟
امریکا باید روزی از افغانستان خارج میشد. هیچ کشوری نمیتواند برای همیشه در کشور دیگر بماند. اما مسئلهای که کابل برجای گذاشت، حق خروج نبود؛ هزینهای بود که نحوه خروج بر معنای تعهد گذاشت.
اگر یک قدرت بزرگ میخواهد دیگران در کنار آن بایستند، جنگ کنند، اطلاعات بدهند و در سختترین روزها هزینه بپردازند، دیر یا زود با یک پرسش روبهرو میشود: وقتی نوبت خود قدرت بزرگ به پرداخت هزینه رسید، آیا همان تعهد پابرجا میماند؟
افغانستان یک چیز را روشن کرد: قدرت فقط در توانایی ورود به یک کشور یا ساختن یک ائتلاف نیست؛ در توانایی حفظ اعتبار آن ائتلاف هنگام خروج نیز هست. امریکا افغانستان را ترک کرد. اما پرسشی در میدان هوایی کابل باقی ماند: اگر متحدان یک ابرقدرت بدانند که روزی ممکن است تنها بمانند، بار دیگر تا چه اندازه حاضر خواهند بود به وعدههای آن ابرقدرت تکیه کنند؟

الهام قاسمی











