فروپاشی تفاهم امریکا و ایران
تفاهمی که با میانجیگری پاکستان میان ایران و امریکا شکل گرفت، در آغاز این امید را ایجاد کرده بود که منطقه پس از ماهها تنش، تهدید و حملات متقابل، دستکم برای مدتی از آستانه یک جنگ گسترده فاصله بگیرد. اسلامآباد تلاش داشت خود را نه تنها میزبان یک گفتگوی سیاسی، بلکه میانجی بحران بزرگی معرفی کند که پیامدهای آن میتوانست سراسر خاورمیانه را دربر گیرد.
اما این آرامش دیری نپایید. با فروپاشی تفاهم و ازسرگیری حملات نظامی امریکا علیه ایران، روشن شد که توافق اسلامآباد بیش از آنکه یک چوکات پایدار برای حل منازعه باشد، نوعی توقف موقت در روند تقابل بوده است؛ توقفی که نه بر اعتماد متقابل، تضمینهای روشن و سازوکار اجرایی استوار بود و نه توانسته بود اختلافهای بنیادی را مهار کند.
بازگشت امریکا به گزینه نظامی، این پرسش را بار دیگر مطرح کرده است که آیا واشنگتن از مذاکره برای حل بحران استفاده میکند یا گفتوگو را بخشی از راهبرد فشار میداند؛ راهبردی که در آن، میز مذاکره و میدان جنگ دو ابزار مکمل برای وادارکردن طرف مقابل به عقبنشینی محسوب میشوند.
تفاهم اسلامآباد؛ توافق صلح یا وقفه تاکتیکی؟
هر توافق سیاسی زمانی میتواند پایدار بماند که طرفهای آن درباره هدف نهایی، حدود تعهدات و پیامدهای نقض توافق برداشت نسبتا مشترکی داشته باشند. مشکل تفاهم اسلامآباد از همان آغاز این بود که ایران و امریکا با دو محاسبه متفاوت وارد آن شدند.
برای ایران، تفاهم میتوانست راهی برای متوقف ساختن حملات، کاهش فشار امنیتی و فراهمشدن زمینه گفتگو در شرایطی برابر باشد. تهران تلاش داشت نشان دهد که آماده تعامل سیاسی است، اما مذاکره را به معنای پذیرش خواستههای یکجانبه امریکا نمیداند.
در مقابل، واشنگتن ظاهرا تفاهم را بیشتر بهعنوان ابزاری برای مهار موقت بحران و سنجش میزان آمادگی ایران برای عقبنشینی از مواضع خود میدید. چنین برداشتی باعث شد که هر دو طرف از یک متن یا چوکات مشترک، انتظارات متفاوتی داشته باشند.
پاکستان و جستوجوی نقش تازه منطقهای
میانجیگری پاکستان در بحران ایران و امریکا، تنها اقدامی بشردوستانه یا دیپلماتیک نبود. اسلامآباد از این روند اهداف راهبردی گستردهتری نیز دنبال میکرد. پاکستان در سالهای اخیر تلاش کرده است جایگاه خود را از کشوری گرفتار بحرانهای اقتصادی و امنیتی، به بازیگری موثر در معادلات منطقهای ارتقا دهد. میزبانی یا تسهیل مذاکرات میان تهران و واشنگتن میتوانست اعتبار دیپلماتیک اسلامآباد را افزایش دهد و این کشور را بهعنوان پل ارتباطی میان قدرتهای متخاصم معرفی کند.
پاکستان از یکسو روابط پیچیده اما مهمی با امریکا دارد و از سوی دیگر نمیتواند بیثباتی یا جنگ گسترده در ایران را نادیده بگیرد. هرگونه جنگ در ایران مستقیما امنیت پاکستان را تحت تاثیر قرار میدهد. اسلامآباد همچنین میدانست که تشدید منازعه ایران و امریکا میتواند توازن منطقهای را برهم بزند و پاکستان را میان فشارهای متضاد قرار دهد. از این جهت، میانجیگری تلاشی برای جلوگیری از بحرانی بود که پاکستان توان مدیریت پیامدهای آن را نداشت.
با این حال، میانجی زمانی موفق است که بتواند برای توافق ضمانت اجرایی ایجاد کند. پاکستان احتمالا توانست کانال گفتگو را باز کند، اما قدرت لازم برای جلوگیری از نقض تفاهم از سوی امریکا یا وادارکردن دو طرف به ادامه مسیر سیاسی را در اختیار نداشت. فروپاشی تفاهم، محدودیت نقش پاکستان را نیز آشکار کرد. اسلامآباد توانست میز مذاکره را فراهم کند، اما نتوانست مانع بازگشت طیارههای جنگی شود.
دیپلماسی زیر سایه جنگندهها
یکی از اصلیترین مشکلات سیاست امریکا در قبال ایران، استفاده همزمان از مذاکره و تهدید نظامی است. واشنگتن معمولا این روش را «دیپلماسی همراه با فشار» مینامد؛ اما از نگاه طرف مقابل، چنین رویکردی میتواند مذاکره را به پوششی برای تحمیل خواستههای یکجانبه تبدیل کند.
گفتگو زمانی معنا پیدا میکند که هر دو طرف احساس کنند میتوانند بدون تهدید فوری، درباره اختلافها تصمیم بگیرند. زمانی که یک کشور همزمان با مذاکره، تحریمها را تشدید میکند، گزینه نظامی را روی میز نگه میدارد و از امکان حمله سخن میگوید، فضای گفتگو از حالت سیاسی خارج و به نوعی چانهزنی اجباری تبدیل میشود. بازگشت امریکا به حملات نظامی پس از شکست تفاهم اسلامآباد، این برداشت را تقویت کرده است که واشنگتن مذاکره را نه بهعنوان جایگزین جنگ، بلکه بخشی از روند فشار میبیند.
چرا تفاهم امریکا و ایران فروپاشید؟
فروپاشی تفاهم اسلامآباد را نمیتوان تنها به یک حادثه، یک حمله یا یک اظهارنظر سیاسی محدود کرد. این شکست نتیجه مجموعهای از ضعفهای ساختاری بود.
اولا، توافق فاقد ضمانت اجرایی روشن بود. مشخص نبود که در صورت نقض تعهدات، چه نهادی مسئول بررسی خواهد بود و چه پیامدی متوجه طرف ناقض میشود.
ثانیا، تعریف مشترکی از کاهش تنش وجود نداشت. ممکن است امریکا توقف یک دسته از حملات را کافی دانسته باشد، در حالی که ایران خواهان توقف کامل عملیات نظامی، تهدیدها و فشارهای مرتبط بوده باشد.
ثالثا، بازیگران دیگری نیز در این منازعه نقش دارند. تحولات میان ایران و امریکا از رقابتهای اسرائیل، کشورهای عربی، گروههای منطقهای و منافع قدرتهای بزرگ جدا نیست. هر یک از این بازیگران میتواند روند کاهش تنش را مطابق منافع خود تسریع یا تخریب کند.
بازگشت امریکا به گزینه نظامی
ازسرگیری حملات امریکا نشان میدهد که واشنگتن هنوز قدرت نظامی را یکی از موثرترین ابزارهای سیاست خارجی خود میداند. مقامهای امریکایی معمولا حملات محدود را اقدامی برای بازدارندگی، دفاع از نیروهای خود یا جلوگیری از تهدیدهای بزرگتر معرفی میکنند. اما مشکل حملات بهاصطلاح محدود این است که هیچ تضمینی برای محدودماندن پیامدهای آن وجود ندارد. یک حمله میتواند پاسخ نظامی، حملات متقابل و گسترش جنگ به چندین کشور را در پی داشته باشد.
در منطقهای که پایگاههای نظامی، مسیرهای نفتی، بنادر، گروههای مسلح و رقابتهای امنیتی به یکدیگر پیوند خوردهاند، مرز میان حمله محدود و جنگ گسترده بسیار باریک است. امریکا ممکن است تصور کند که با ضربات دقیق و کنترلشده میتواند ایران را تحت فشار قرار دهد، بدون آنکه وارد یک جنگ تمامعیار شود. اما ایران نیز ابزارهای مختلفی برای پاسخگویی دارد و لزوما واکنش خود را به همان مکان یا زمان حمله محدود نخواهد کرد.
ایران و منطق مقاومت در برابر فشار
واکنش ایران را باید در چوکات تجربه تاریخی این کشور از تحریم، تهدید، جنگ و فشار خارجی بررسی کرد. ساختار سیاسی ایران، عقبنشینی زیر آتش را نهتنها یک امتیاز سیاسی، بلکه نشانه ضعف راهبردی میداند. از نگاه تهران، پذیرش خواستههای امریکا در شرایطی که حملات نظامی ادامه دارد، میتواند واشنگتن را به این نتیجه برساند که فشار بیشتر، امتیازهای بیشتری به همراه خواهد داشت.
بر همین اساس، ایران تلاش خواهد کرد میان آمادگی برای مذاکره و نمایش توان پاسخگویی توازن ایجاد کند. تهران میخواهد نشان دهد که درهای دیپلماسی را کاملا نبسته است، اما گفتگو تنها زمانی امکانپذیر است که تهدید و حمله متوقف شود.
مسئله مشروعیت و حقوق بینالملل
حملات نظامی علیه خاک یک کشور، تنها موضوعی سیاسی یا امنیتی نیست؛ بلکه پرسشهای جدی حقوقی نیز ایجاد میکند. اصل منع توسل به زور، یکی از پایههای منشور سازمان ملل متحد است. استفاده از نیروی نظامی تنها در چوکات دفاع مشروع یا با مجوز شورای امنیت قابل توجیه دانسته میشود. بنابراین، هر حملهای که بیرون از این چوکات انجام شود، با پرسش جدی درباره مشروعیت روبهرو خواهد بود.
امریکا ممکن است حملات خود را دفاعی یا پیشگیرانه معرفی کند؛ اما مفهوم دفاع پیشگیرانه همواره یکی از بحثبرانگیزترین مسائل حقوق بینالملل بوده است. اگر هر کشوری بتواند بر اساس برداشت خود از یک تهدید احتمالی به کشور دیگر حمله کند، نظام بینالمللی عملا به ساختاری تبدیل خواهد شد که در آن قدرت نظامی جای قانون را میگیرد.
برای کشورهای کوچک و متوسط منطقه، این مسئله اهمیت ویژه دارد. پذیرش این منطق که قدرتهای بزرگ میتوانند بدون روند حقوقی روشن از نیروی نظامی استفاده کنند، امنیت تمام کشورهای منطقه را تضعیف میکند. از این منظر، حمله به ایران تنها مسئله تهران و واشنگتن نیست؛ بلکه آزمونی برای اعتبار اصولی است که قرار بود مانع تبدیلشدن روابط بینالمللی به قانون جنگل شوند.
صلح زیر سایه بمبافکن ساخته نمیشود
تفاهم اسلامآباد فرصتی بود که میتوانست به آغاز یک روند سیاسی جدی تبدیل شود، اما اختلاف در اهداف، نبود ضمانت اجرایی، بیاعتمادی و ادامه سیاست فشار، آن را به یک وقفه کوتاه در میان دو مرحله درگیری تبدیل کرد.
ازسرگیری حملات امریکا نشان داد که واشنگتن هنوز آماده نیست قدرت نظامی را بهطور واقعی با دیپلماسی جایگزین کند. تا زمانی که گفتگو با تهدید، تحریم و حمله همراه باشد، ایران نیز مذاکره را نه مسیر حل بحران، بلکه بخشی از پروژه فشار خواهد دانست.
پاکستان و دیگر میانجیها هنوز میتوانند برای احیای گفتگو تلاش کنند، اما توافق بعدی نباید تنها سندی برای اعلام کاهش تنش باشد. این توافق باید دارای ضمانت، نظارت، مراحل اجرایی و تعریف روشن از تعهدات باشد. تجربه اسلامآباد یک واقعیت را بار دیگر آشکار کرد: صلح پایدار با اعلامیههای دیپلماتیک آغاز میشود، اما تنها زمانی دوام میآورد که جنگ واقعا از محاسبات سیاسی کنار گذاشته شود. تا زمانی که صدای مذاکره از زیر غرش جنگندهها شنیده شود، هر تفاهمی موقت و هر آرامشی شکننده خواهد بود.

سعید محمدی











