درک ماهیت نبرد صد روزه بین تهران و اشنگتن بدون فهم هنر استراتژیک ایران ممکن نیست. عملیات «خشم اقتصادی» که از سوی دونالد ترامپ طراحی شد، در بستر خود پاسخی به یک شوک ژئواستراتژیک بود. پیشفرض غلط پنتاگون این بود که با حمله نظامی به ایران (سناریوی خشم حماسی)، میتوان به سه هدف حیاتی دست یافت: براندازی نظام سیاسی، تجزیه جغرافیایی کشور و تصاحب منابع عظیم نفتی این کشور. این اهداف که یادآور قراردادهای استعماری اوایل قرن بیستم بودند، یک نقطه کور بزرگ داشتند: نادیده گرفتن اتصال ایران به رگهای حیاتی اقتصاد جهانی.
هنگامی که آتش جنگ چهلروزه شعلهور شد، ایران به سرعت دروازههای انرژی را بست. این اقدام که از سوی تحلیلگران غربی «خودکشی اقتصادی» یا «عملیاتی منفعلانه» خوانده شد، در حقیقت یک حرکت استادانه در صفحه شطرنج قدرت بود. ایران با مسدود کردن تنگه هرمز، جغرافیای جنگ را از خاک خود به عرصه اقتصاد بینالملل انتقال داد. این انتقال میدان، گوهر ناب استراتژی ایرانی بود؛ قدرتی که نه از پهپاد و موشک، که از مختصات جغرافیایی در زنجیره تأمین کالاهای استراتژیک نشأت میگیرد.
برخلاف دکترین کلاسیک نظامی که در پی نابودی فیزیکی قوای دشمن است، راهبرد نوین دفاعی که ایران انتخاب کرد، بر یک گزاره ساده اما بنیادین استوار بود: میدان جنگ را خودت انتخاب کن، نه دشمن. ایران با تبدیل تهدید نظامی به بحران اقتصادی زنجیرهوار، نه تنها معمای امنیت ملی خود را حل کرد، بلکه پاشنه آشیل تمدن غربی را نیز نمایان ساخت.
شکست نظامی
عملیات خشم حماسی ترامپ، با چنان شکست مفتضحانهای مواجه شد که کاخ سفید مجبور شد نام عملیات را به خشم اقتصادی تغییر دهد. این تغییر نام، یک عقبنشینی تاکتیکی صرف نبود، بلکه اذعان به یک شکست راهبردی بود. ایالات متحده که برای تصاحب نفت ایران آمده بود، ناگهان خود را در مقام گدای بازگشایی تنگه هرمز یافت! همان تنگهای که پیش از جنگ کاملا باز بود و برای غرب بدیهی انگاشته میشد.
هنر استراتژیک ایران این بود که نشان داد توان نظامیاش لزوما برای فتح سنگرها نیست، بلکه برای قفل کردن شریانهای اقتصادی نیز به کار میآید. پیشتر، قدرت نظامی یک کشور با میزان تخریبگری آن سنجیده میشد؛ اما تهران این پارادایم را وارونه کرد: توان نظامی به میزانی ارزش دارد که بتواند مویرگهای اقتصاد دشمن را قطع کند.
ایالات متحده که با هیمنه ارتش تکنولوژیک خود ابرقدرتی بیبدیل تصور میشد، در دام تنگهای افتاد که اقتصاد ۲۵ درصد از کره زمین را نمایندگی میکرد. نفت ارزان، آن خون جاری در رگهای تمدن پرخرج غرب، ناگهان به کالایی کمیاب و گران تبدیل شد.
تله توسیدید و قدرت نوظهور
در میانه جنگ رئیسجمهور چین به ترامپ توصیه کرد که در تله توسیدید نیافتد. تاریخ، معلم سختگیری است. توسیدید، مورخ یونان باستان، از رقابت آتن قدرتیافته و اسپارت قدرتحاکم میگوید. اسپارت برای درهم شکستن آتن به عنوان یک نوظهور وارد جنگی فرسایشی شد، جنگی که نتیجهاش انهدام هر دو تمدن و آغاز زوال یونان بود.
واشنگتن نیز در قامت اسپارت مدرن، کوشید قدرت نوظهور منطقهای ایران را با یک ضربه نظامی قاطع از پای درآورد، اما به دلیل پیوستگی عمیق اقتصاد جهانی شده، خود در ورطه سقوط افتاد. تله توسیدید در قرن بیستویکم دیگر با تیر و کمان نیست، بلکه با قیمت هر بشکه نفت و شاخصهای بورس کار میکند. تمدن مدرن غربی که بر ستونهای انرژی ارزان بنا شده، طاقت شنیدن حتی یک هفته صدای سکوت نفتکشها را ندارد. این جنگ نشان داد که امپریالیسم مدرن یک غول آسیبپذیر است؛ غولی که چشمهایش در والاستریت قرار دارد و قلبش در خطوط لوله خاورمیانه میتپد.
ابعاد تازه از معنای بازدارندگی
تحلیل این جنگ بدون واکاوی ذات جهانیسازی اقتصادی ممکن نیست. نظم جهانی کنونی، زنجیرهای شکننده از اقتصادهای تک محصولی و وابسته است. اقتصاد کشورهای صنعتی به جای آنکه بر اساس مزیتهای نسبی متنوع بنا شود، بر اساس یک ماده مخدر به نام «نفت ارزان» معتاد شده است. این اعتیاد، پاشنه آشیل تمدنی است که خود را شکستناپذیر میپنداشت.
ایران با هوشمندی دریافت که دلار و نفت، دو روی یک سکهاند. نظام سرمایهداری بر اساس «دلار به مثابه معیار ارزش» و «نفت به مثابه منشأ انرژی» استوار است. هنر استراتژیک تهران در این بود که شمشیر خود را بر گلوگاه این پیوند زد. وقتی تنگه هرمز بسته شد، نه تنها جریان نفت قطع شد؛ بلکه اعتماد به قیمتگذاری جهانی و امنیت انرژی نیز متوقف شد.
در این نبرد، ایران نشان داد برای فروپاشی یک امپراتوری، نیازی به بمب هستهای نیست. کافی است بتوانی ثابت کنی که میتوانی هزینههای زندگی در مدرنیته غربی را از حالت ارزان و در دسترس به گران و بحرانی تغییر دهی. این یعنی به چالش کشیدن اصل بقای کاپیتالیسم.
مدتها بود که جهان، امنیت را در سایه بمب اتم تعریف میکرد. دکترین نابودی حتمی طرفی (MAD) تضمینکننده صلح شکننده میان قدرتهای بزرگ بود. اما تجربه ایران، یک دکترین جدید به ادبیات استراتژیک جهان افزود: بازدارندگی مبتنی بر اختلال در زنجیره ارزش سرمایهداری.
بازدارندگی امروز دیگر این نیست که بگویی «من میتوانم مسکو یا واشنگتن را با خاک یکسان کنم»، چرا که استفاده از بمب اتم برای هیچ عاقلی مقدور نیست. پرسش اصلی استراتژیک در سده حاضر این است: آیا میتوانی چرخهای اقتصاد سرمایهداری را از حرکت بازداری؟
ایران اثبات کرد که پاسخ این پرسش مثبت است. این همان منطقی است که روحالله خمینی (ره) بنیانگذار جمهوری اسلامی سالها پیش ترسیم کرده بود:« اگر در مقابل دین ما بایستید، در مقابل همه دنیای شما میایستیم.» این جمله، اینک تفسیر استراتژیک خود را یافته است: ایستادن در مقابل تمام دنیای مدرن، نه با لشکرکشی، که با قطع کردن نبض اقتصادی آن ممکن میشود. قدرت ایران دیگر تنها در موشکهای بالستیکش خلاصه نمیشود، بلکه در تواناییاش برای ایجاد یک «حمله قلبی اقتصادی» به کالبد غرب نهفته است.
مهندسی معکوس جنگ
ایران با تبدیل جنگ از فاز سیاسی-نظامی به فاز اقتصادی، اساسا بازی را به هم زد. امریکا به عنوان یک هژمون، در فاز سیاسی به دلیل کنترل بر رسانهها و نهادهای بینالمللی دست بالا را داشت. اما در فاز اقتصادی، ورق برگشت. وقتی امریکا به دنبال نابودی ایران بود، تهران نان شب مردم اروپا و آسیا را نشانه رفت. این یک مهندسی معکوس خیرهکننده بود: تهدید امنیت ملی ایران، تبدیل به تهدید رفاه روزمره شهروندان غربی شد.
این استراتژی، شکاف میان نخبگان سیاسی و تودههای مردم در غرب را عمیق کرد. مردمی که صد سال سکوت نفت ارزان را شنیده بودند، ناگهان با غرش قیمتها از خواب پریدند. این غرش، صدای فروپاشی تدریجی اقتدار امپریالیستی بود. ایران با این حرکت، قدرت را از انحصار دولتها خارج کرد و به متن جامعه و اقتصاد کشاند و نشان داد که امنیت، دیگر یک مفهوم صرفا ژئوپلیتیک نیست، یک مفهوم ژئواکونومیک است.
مطالعه هنر استراتژیک ایران در تبدیل جنگ نظامی به اقتصادی، درسهای بزرگی برای کشورهایی چون افغانستان دارد که در چهارراه تاریخ ایستادهاند. اول آنکه قدرت ملی تنها به معنای داشتن ادوات جنگی نیست، بلکه به معنای شناخت جایگاه خود در زنجیره ارزش جهانی است. دوم آنکه میتوان با استفاده از ضعفهای ساختاری سیستم کاپیتالیستی، بزرگترین ارتشهای جهان را به عقبنشینی واداشت.
در نهایت، عملیات خشم اقتصادی در واقع یک اعتراف اجباری از سوی ایالات متحده بود. اعتراف به این حقیقت که در جهان درهمتنیده امروز، شمشیر دموکلس بر فراز اقتصاد جهانی، کاریتر از هزاران کلاهک هستهای است. ایران نشان داد که اگر کشوری بخواهد در برابر زورگویی بایستد، لازم نیست حتما بر دشمن غلبه نظامی کند، کافی است نشان دهد که میتواند بهای زندگی مرفه در نیویورک و لندن را به سطح طاقتفرسا افزایش دهد.

حکیم تاجیک











