چه کسی حق دارد از وطن فروشی بگوید؟
در افغانستان، واژه «خیانت» بار سنگینی دارد. این واژه زمانی معنا پیدا میکند که کسی در برابر سرنوشت یک کشور، مردم و سربازانی که برای دفاع از آن کشور سوگند خوردهاند، مسئولیت خود را کنار بگذارد. اما هنگامی که یک فرمانده نظامی، سالها پس از سقوط نظام جمهوری، از بیرون افغانستان برای شماری از نظامیان سابق که امروز با ساختار حاکم در کابل همکاری میکنند، حکم اخلاقی صادر میکند و آنان را «خائن» و «وطنفروش» میخواند.
پرسش مهمتر از خود اتهام این است: چه کسی حق دارد درباره خیانت و وطن فروشی داوری کند؟ آیا سربازی که پس از فروپاشی نظام در افغانستان ماند و برای زندهماندن، خانواده و معاش خود راهی برای ادامه زندگی پیدا کرد، خائن است؛ یا فرماندهی که در روزهای فروپاشی ساختار جمهوریت، کشور را ترک کرد و اکنون از هزاران کیلومتر دورتر درباره وفاداری دیگران سخن میگوید؟
این پرسش البته به معنای دفاع از هیچ همکاری مشخصی با امارت اسلامی افغانستان نیست. همکاری هر فرد با هر ساختار سیاسی باید بر اساس عملکرد، انگیزه، پیامد و شرایط همان فرد سنجیده شود. اما تبدیل شدن «خیانت» به یک برچسب سیاسی، آن هم از سوی فرماندهی که خود بخشی از همان ساختار نظامی و سیاسی شکستخورده بوده است، نیازمند پاسخهای بسیار دشوارتر است. نظامیان سابق افغانستان در سال ۲۰۲۱ تنها با یک انتخاب ساده میان «وطن» و «دشمن» روبهرو نبودند؛ بسیاری از آنان در میان فروپاشی یک دولت، قطع حمایت خارجی، از همگسیختگی فرماندهی، فرار رهبران سیاسی و سقوط سریع مراکز ولایات، در وضعیتی قرار گرفتند که برای تصمیمگیری درباره آینده خود فرصت بسیار اندکی داشتند.
سمیع سادات خود یکی از چهرههای اصلی آن ساختار نظامی بود. او فرمانده قولاردوی ۲۱۵ میوند در جنوب افغانستان بود و سپس در روزهای پایانی جمهوریت به فرماندهی نیروهای عملیات خاص افغانستان رسید. اسناد رسمی کانگرس امریکا نیز او را فرمانده پیشین قولاردوی ۲۱۵ و آخرین فرمانده نیروهای عملیات خاص افغانستان معرفی میکند. بنابراین، اگر امروز قرار باشد پرونده «خیانت» باز شود، این پرونده نمیتواند فقط به سربازی محدود شود که در سالهای پس از سقوط در افغانستان باقی مانده است؛ باید فرماندهان، سیاستمداران و مدیرانی را نیز شامل شود که در رأس همان ساختار قرار داشتند و مسئولیت مستقیم یا غیرمستقیم در برابر شکست آن داشتند.
از همینجا پرسش دیگری شکل میگیرد: اگر یک سرباز سابق به دلیل ادامه زندگی در افغانستان و همکاری با ساختار حاکم «وطنفروش» است، جایگاه فرماندهی که مأموریتش دفاع از یک ولایت بود اما در نهایت آن ولایت سقوط کرد، چگونه تعریف میشود؟ این پرسش به معنای نادیده گرفتن شرایط دشوار میدان جنگ نیست. واقعیت این است که سقوط جمهوری افغانستان محصول یک عامل واحد نبود. یک استاد دانشگاه مینهسوتا در جلسه کانگرس آمریکا در سال ۲۰۲۳ تصریح کرد که شکست افغانستان طی دو دهه شکل گرفت و نمیتوان آن را صرفاً به چند روز ماه آگست ۲۰۲۱ تقلیل داد. اما همین واقعیت، مسئولیت فرماندهان را نیز از میان نمیبرد؛ بلکه بر ضرورت پاسخگویی آنان میافزاید.
سمیع سادات اکنون خود را در جایگاه رهبری یک جبهه مسلح قرار داده است؛ جبههای که در اگست ۲۰۲۶ آغاز عملیات مسلحانه خود را علیه طالبان اعلام کرد.
جمهوریت چگونه سقوط کرد؟ وقتی مسئولیتها فراموش میشوند
یکی از آسانترین راهها برای فرار از پاسخگویی، ساختن یک دشمن جدید است. هنگامی که یک نظام سیاسی سقوط میکند، کسانی که در رأس آن قرار داشتند معمولاً با یک پرسش سخت روبهرو میشوند: چه اشتباهاتی مرتکب شدیم؟ چه تصمیمهایی اشتباه بود؟ چه کسانی برای مسئولیتهای بزرگ انتخاب شدند؟ و چرا ارتشی که سالها میلیاردها دالر برای آموزش، تجهیز و نگهداری آن هزینه شد، در مدت کوتاهی فروپاشید؟ اما اگر پاسخ این پرسشها به جای بررسی عملکرد خود، با متهم کردن دیگران آغاز شود، تاریخ به جای درس گرفتن، تبدیل به ابزار انتقام میشود.
درباره سمیع سادات نیز باید از همین زاویه نگاه کرد. او در سالهای پایانی جمهوریت به سرعت در سلسلهمراتب نظامی بالا رفت و در سمتهای مهم امنیتی و نظامی قرار گرفت. وبسایت رسمی جبهه متحد افغانستان نیز او را فرمانده پیشین نیروهای عملیات خاص و فرمانده قولاردوی ۲۱۵ میوند معرفی میکند. اما مهمتر از عناوین، این است که چنین مقامهایی با خود مسئولیت میآورند. فرماندهی یک قولاردو صرفاً دریافت معاش، یونیفورم و عنوان جنرال نیست؛ فرمانده در برابر نیروهای تحت فرمان خود، مردم منطقه و نتیجه مأموریت نظامی مسئولیت دارد.
هلمند یکی از مهمترین آزمونهای نظامی سمیع سادات بود. او در ماههای پایانی جمهوریت فرمانده قولاردوی ۲۱۵ میوند بود و نیروهای این قولاردو در یکی از مهمترین جبهههای جنگ با طالبان قرار داشتند. گزارشهای آن زمان نشان میداد که لشکرگاه در محاصره قرار گرفته و نیروهای دولتی برای حفظ مرکز ولایت میجنگیدند. چند روز بعد، سادات از هلمند به کابل فراخوانده شد تا فرماندهی نیروهای عملیات خاص را برعهده بگیرد؛ اما فروپاشی کابل نیز در فاصله کوتاهی اتفاق افتاد. بنابراین روایت دقیق تاریخی این نیست که او «هلمند را رها کرد و فرار کرد»؛ بلکه این است که در اوج بحران، از هلمند به کابل منتقل شد و سپس ساختار جمهوریت فروپاشید.
با این همه، یک پرسش سیاسی همچنان پابرجاست: فرماندهی که در رأس یکی از مهمترین ساختارهای نظامی جمهوری قرار داشت، امروز با چه منطقی میتواند تمام بار شکست را بر دوش سربازانی بگذارد که در پایینترین سطح آن ساختار قرار داشتند؟ خود سادات در نشست کانگرس امریکا در سال ۲۰۲۳ بخش بزرگی از مسئولیت فروپاشی را متوجه سیاست خروج امریکا، توافق دوحه، قطع مهمات و خروج پیمانکاران نظامی دانست. او گفت توقف پشتیبانی و خروج نیروهای پشتیبان، توان نظامی افغانستان را بهشدت تضعیف کرد. این استدلال بخشی از واقعیت است؛ اما اگر برای توضیح شکست جمهوریت قابل استفاده باشد، باید برای توضیح رفتار و تصمیمهای فرماندهان افغان نیز مورد استفاده قرار گیرد.
در واقع، فروپاشی جمهوریت در افغانستان نتیجه مجموعهای از شکستها بود: ضعف نهادهای دولتی، فساد، بحران مشروعیت سیاسی، اختلافات داخلی، وابستگی شدید ارتش به پشتیبانی خارجی، تصمیمهای واشنگتن، توافق دوحه و خروج شتابزده نیروهای خارجی.
از هلمند تا واشنگتن؛ فرماندهی که حالا از بیرون میدان فرمان میدهد
تصویر سمیع سادات در سال ۲۰۲۱ با تصویر امروز او تفاوت بزرگی دارد. آن زمان او در خط مقدم هلمند ظاهر میشد؛ امروز از بیرون افغانستان، در لباس نظامی و زیر پرچم نظام پیشین، آغاز عملیات مسلحانه یک جبهه را اعلام میکند. جبهه متحد افغانستان میگوید عملیاتهایش برای بازگرداندن یک نظام قانون اساسی انجام میشود و سادات در اگست امسال از آغاز یک کارزار نظامی مرحلهای علیه نظام امارت اسلامی افغانستان خبر داده است.
اما تفاوت میان جنگ واقعی و جنگ رسانهای را نباید نادیده گرفت. جبهه متحد افغانستان در نخستین روزهای فعالیت نظامی خود ادعاهایی درباره عملیات در کندهار، هلمند، بادغیس و فاریاب مطرح کرده است. برخی رسانهها این ادعاها را گزارش کردهاند، اما در مواردی تأکید شده که ویدیوها و ادعاهای میدانی بهصورت مستقل قابل تأیید نیستند. در چنین شرایطی، فاصله میان «ادعای انجام عملیات» و «توانایی ایجاد یک تغییر راهبردی در میدان جنگ» بسیار مهم است.
مسئله اصلی نیز همینجاست. اگر ارتش جمهوری افغانستان با ساختار گسترده، نیروی انسانی قابل توجه، نیروی هوایی، تجهیزات امریکایی و پشتیبانی چندین کشور نتوانست در سال ۲۰۲۱ در برابر پیشروی طالبان دوام بیاورد، اکنون یک جریان مستقر در بیرون از افغانستان با چه ظرفیت نظامی و اجتماعی میخواهد نتیجه متفاوتی رقم بزند؟ پاسخ این پرسش نمیتواند فقط با انتشار ویدیو، اعلام عملیات یا پوشیدن یونیفورم نظامی داده شود. جنگ، برخلاف سیاست رسانهای، به شبکه استخباراتی، نیروی انسانی، منابع مالی، لجستیک، پایگاه اجتماعی و توان حفظ یک جغرافیای مشخص نیاز دارد.
خود سادات در سال ۲۰۲۳ در کانگرس امریکا گفت جبهه متحد افغانستان به دنبال اعزام سرباز امریکایی به افغانستان نیست و از واشنگتن «حمایت اخلاقی و سیاسی» میخواهد. این سخن، دستکم از نظر سیاسی، نشان میدهد که جبهه او هنوز برای پیشبرد پروژه خود به پشتیبانی خارجی اهمیت میدهد. در اگست ۲۰۲۶ نیز گزارشهایی منتشر شد که سادات خواستار حمایت سیاسی و مادی جامعه جهانی شده است. این موضوع به خودی خود خیانت نیست؛ بسیاری از جنبشهای سیاسی در جهان از حمایت خارجی استفاده کردهاند. اما وقتی همان جریان، سرباز افغان دیگری را به دلیل انتخاب متفاوتش «وطنفروش» مینامد، معیار دوگانهای شکل میگیرد که باید درباره آن پرسش کرد.

واشنگتن؛ متحد استراتژیک یا قبله سیاسی؟
شاید یکی از مهمترین بخشهای کارنامه سیاسی سمیع سادات، رابطه او با واشنگتن باشد. او در نومبر ۲۰۲۳ در نشست کمیته روابط خارجی مجلس نمایندگان امریکا حاضر شد؛ نشستی که موضوع آن خروج نیروهای امریکایی و سقوط افغانستان بود. اسناد رسمی کانگرس نشان میدهد که سادات در این جلسه به عنوان رئیس جبهه متحد افغانستان و فرمانده پیشین نیروهای عملیات خاص افغانستان شهادت داد.
سادات در سخنان خود در برابر اعضای کانگرس، نقش امریکا را در افغانستان بهشدت برجسته کرد. او از حمایت مردم امریکا از افغانستان در ۲۰ سال گذشته تشکر کرد و خطاب به اعضای کانگرس گفت که در روزهای فروپاشی، این نمایندگان بودند که از تلاشهای نظامیان امریکایی برای نجات افغانها حمایت کردند. او در ادامه از اعضای کانگرس خواست از پروژه سیاسی و نظامی جبهه متحد افغانستان حمایت اخلاقی و سیاسی کنند.
این سخنان یک پرسش مهم را مطرح میکند: اگر استقلال افغانستان یکی از اصول اساسی مبارزه سیاسی سمیع سادات است، چرا مرکز ثقل روایت سیاسی او همچنان در واشنگتن قرار دارد؟ اگر افغانستان باید توسط افغانها نجات پیدا کند، چرا مشروعیت سیاسی یک جریان مسلح تا این اندازه به جلب حمایت قدرتهای خارجی وابسته است؟
جمعبندی | افغانستان دیگر به فرماندهانی نیاز ندارد که شکست را به سربازان نسبت دهند
افغانستان بیش از هر چیز به پایان دادن به فرهنگ «خیانتخوانی» نیاز دارد. در چهار دهه گذشته، هر جریان سیاسی تلاش کرده است مخالف خود را خائن، مزدور، وطنفروش یا دستنشانده خارجی معرفی کند. نتیجه چه بوده است؟ جنگ طولانیتر، جامعه تقسیمشدهتر و نسلی که هر بار با سقوط یک نظام، مجبور شده میان انتقام و مهاجرت یکی را انتخاب کند. اگر قرار باشد تاریخ افغانستان دوباره تکرار نشود، نخستین گام این است که مفهوم خیانت از ابزار تبلیغات سیاسی خارج شود و به یک بحث دقیق درباره مسئولیت تبدیل گردد.
نظامیِ سابقی که امروز در افغانستان زندگی میکند و برای حفظ جان خود و خانوادهاش تصمیم گرفته است با ساختار حاکم کنار بیاید، لزوماً با یک تعریف ساده «وطنفروش» نمیشود. شرایط هر فرد متفاوت است. برخی ممکن است از روی منفعت شخصی همکاری کنند، برخی از روی اجبار، برخی برای تأمین معاش و برخی شاید واقعاً به نظام سیاسی جدید باور داشته باشند. این موارد باید جداگانه بررسی شوند. نمیتوان همه را با یک واژه به وطن فروشی محکوم کرد و سپس خود را صاحب انحصاری وطن دوستی دانست.
در سوی دیگر، سمیع سادات نیز حق دارد نظام فعلی افغانستان باشد و برای تغییر سیاسی تلاش کند. حتی فعالیت مسلحانه، تا زمانی که از نظر حقوقی و اخلاقی بررسی شود، موضوعی است که باید درباره اهداف و شیوههای آن بحث کرد. اما هیچ جریان مسلحی نمیتواند تنها با تکیه بر عنوان «وطندوستی» خود را از پاسخگویی معاف کند. هر گروهی که برای افغانستان نسخه جنگی دارد، باید به مردم بگوید هزینه این جنگ چیست، چه کسی آن را میپردازد و راه جلوگیری از تبدیل شدن دوباره افغانستان به میدان رقابت قدرتهای خارجی چیست.
پرسش اصلی همچنان پابرجاست: چه کسی خائن است؟ آیا سربازی که پس از سقوط نظام در افغانستان ماند و برای ادامه زندگی راهی پیدا کرد، یا فرماندهی که در رأس همان ساختار قرار داشت و امروز پس از پنج سال، از بیرون کشور برای دیگران معیار وطن دوستی تعیین میکند؟ پاسخ را نمیتوان با دشنام داد. پاسخ باید در کارنامه، تصمیمها، مسئولیتها و نتایج عملکرد هر فرد جستوجو شود.
مجتبی همت











