سقوط جمهوریت
در روزهای منتهی به ۲۴ اسد ۱۴۰۰، نقشه افغانستان با سرعتی غیرقابل تصور تغییر میکرد. ولسوالیهایی که سالها میان دولت و طالبان دستبهدست شده بودند، یکی پس از دیگری سقوط میکردند. بعد نوبت مراکز ولایات رسید. زرنج سقوط کرد، شبرغان از کنترل حکومت خارج شد، هرات و قندهار از دست رفتند و سرانجام مزارشریف نیز سقوط کرد. حلقه اطراف کابل هر ساعت تنگتر میشد.
ارتشی که نزدیک به بیست سال برای ساختن آن میلیاردها دالر هزینه شده بود، در بسیاری از نقاط یا عقبنشینی میکرد، یا تسلیم میشد و یا پس از قطع اکمالات و ازهمگسیختگی فرماندهی، دیگر توان ادامه جنگ را نداشت. فرماندهان محلی به فکر یافتن راهی برای نجات خود افتاده بودند و رهبران سیاسی در کابل هنوز در جستوجوی راهحلی برای بحرانی بودند که دیگر از مرحله هشدار عبور کرده بود. اما در میان تمام تصاویر آن روزها، یک غیبت بزرگ کمتر مورد توجه قرار گرفت: مردم
نظامی که بیست سال بر افغانستان حکومت کرده بود، میلیونها دانشآموز و دانشجو در چارچوب آن آموزش دیده بودند، صدها رسانه در فضای ایجادشده پس از ۲۰۰۱ فعالیت میکردند و چندین انتخابات در آن برگزار شده بود، در حساسترین لحظه حیات خود نتوانست یک بسیج اجتماعی گسترده برای دفاع از بقای خویش ایجاد کند.
البته در شماری از ولایات نیروهای مردمی و فرماندهان محلی علیه طالبان جنگیدند و هزاران سرباز و پولیس نیز تا آخرین مراحل جنگ هزینه سنگینی پرداختند. اما آنچه شکل نگرفت، یک حرکت اجتماعی سراسری بود که سقوط جمهوریت را نه صرفا مسئله ارگ و نیروهای امنیتی، بلکه مسئله خود جامعه بداند. چرا؟
مردم از جمهوریت خسته بودند یا از حاکمان جمهوریت؟
نخست باید میان دو مفهوم تفاوت گذاشت: جمهوریت و حکومتهای جمهوری. این دو الزاما یکی نبودند. بخش قابل توجهی از جامعه افغانستان از دستاوردهایی که پس از ۲۰۰۱ ایجاد شده بود استفاده میکرد؛ مکاتب و دانشگاهها گسترش یافته بودند، رسانههای متعدد فعالیت میکردند، زنان حضور گستردهتری در آموزش و اجتماع پیدا کرده بودند و نسل تازهای در شهرهای افغانستان رشد کرده بود که تجربه و انتظارات متفاوتی از حکومت داشت. اما حمایت از این دستاوردها الزاما به معنای اعتماد به سیاستمدارانی نبود که جمهوریت را اداره میکردند.
در طول دو دهه، فاصلهای میان ارزشهایی که نظام از آنها سخن میگفت و شیوهای که قدرت در عمل توزیع میشد، شکل گرفت. حکومت از دموکراسی سخن میگفت، اما تقریبا هر انتخابات مهم با منازعه و اتهام تقلب همراه میشد. از حاکمیت قانون گفته میشد، اما بسیاری از شهروندان برای انجام سادهترین امور اداری با واسطه، رشوه و روابط شخصی مواجه بودند. از دولت ملی سخن گفته میشد، اما رقابت بر سر سهم اقوام، احزاب و حلقههای سیاسی بخش بزرگی از انرژی حکومت را مصرف میکرد.
به این ترتیب، یک تناقض آرام شکل گرفت. ممکن بود شهروندی خواهان حفظ آزادیهای اجتماعی و سیاسی جمهوریت باشد، اما برای بقای حکومت اشرف غنی حاضر نباشد جان خود را به خطر بیندازد. همین تفاوت در روزهای پایانی اهمیت پیدا کرد.
قرار بود انتخابات مهمترین منبع مشروعیت نظام جدید افغانستان باشد. اما انتخابات به تدریج خود به یکی از کانونهای بحران تبدیل شد. انتخابات ریاستجمهوری ۱۳۹۳ کشور را تا مرز یک بحران سیاسی جدی پیش برد. نتیجه منازعه نه انتقال عادی قدرت، بلکه تشکیل حکومت وحدت ملی با میانجیگری امریکا بود. پنج سال بعد، انتخابات ۱۳۹۸ نیز نتوانست منازعه سیاسی را پایان دهد. برای شهروند عادی یک پرسش ساده شکل میگرفت: اگر رأی مردم قرار است تعیینکننده باشد، چرا پس از انتخابات باز هم توافق سیاسی، فشار خارجی و معامله میان رهبران باید بحران را حل کند؟ این اتفاقات چیزی را که برای بقای هر نظام حیاتی است، آرامآرام فرسوده کرد: اعتماد.
افغانستان فقط کابل نبود
یکی دیگر از مشکلات جمهوریت، تفاوت میان تصویری بود که از افغانستان در کابل دیده میشد و واقعیتی که بسیاری از مردم در ولسوالیها تجربه میکردند. در کابل، بحث درباره انتخابات، قانون اساسی، آزادی رسانهها، جامعه مدنی و آینده دموکراسی جریان داشت. دانشگاهها توسعه یافته بودند، رسانهها رشد کرده بودند و طبقه شهری جدیدی شکل گرفته بود. اما افغانستان دیگری نیز وجود داشت.
در بسیاری از ولسوالیها، دولت برای شهروند نه با پارلمان و تلویزیون، بلکه با پوسته امنیتی، ولسوال، محکمه، پولیس و کیفیت خدمات عمومی تعریف میشد. جنگ نیز عمدتا در همین مناطق جریان داشت. روستاییهایی که سالها میان عملیات طالبان، نیروهای دولتی، حملات هوایی، انفجار، بازرسی و ناامنی زندگی کرده بودند، تعریف کاملا متفاوتی از جمهوریت نسبت به یک شهروند کابل داشتند. یکی از اشتباهات سیاسی سالهای پایانی شاید این بود که میزان حمایت از سبک زندگی ایجادشده در شهرهای بزرگ، گاهی با میزان اعتماد به کل ساختار سیاسی یکسان فرض شد. اما این دو یکی نبودند.
جامعهای که از جنگ خسته شده بود
تا سال ۱۴۰۰، جنگ برای افغانستان دیگر یک وضعیت اضطراری نبود؛ برای بخش بزرگی از جامعه به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شده بود. کودکی که پس از ۲۰۰۱ به دنیا آمده بود، هنگام سقوط کابل تقریباً بیست سال داشت و در تمام عمر خود کشوری بدون جنگ ندیده بود. طالبان حملات گسترده انجام داده بودند، نیروهای امنیتی افغانستان تلفات سنگینی متحمل شده بودند، غیرنظامیان قربانی انفجارها و حملات میشدند و عملیات نظامی و حملات هوایی نیز در مواردی برای مردم هزینه داشت.
در چنین شرایطی، بخشی از جامعه بیش از آنکه درباره پیروزی یکی از طرفها فکر کند، به پایان جنگ میاندیشید. خستهشدن از جنگ با حمایت از طالبان یکسان نیست. ممکن بود فردی طالبان را نپسندد، اما حاضر هم نباشد برای ادامه وضع موجود وارد جنگ شود. ممکن بود خانوادهای از آینده تحت حاکمیت طالبان نگران باشد، اما پس از سالها ناامنی تنها امیدوار باشد جنگ به محلهاش نرسد. همین منطقه خاکستری در بسیاری از روایتهای سیاسی نادیده گرفته شده است.
افغانستان در تابستان ۱۴۰۰ به دو اردوگاه روشن طرفداران جمهوریت و طرفداران طالبان تقسیم نشده بود. میان این دو، جمعیت بزرگی قرار داشت که خسته، نگران و منتظر بود ببیند چه کسی فردا قدرت را در دست خواهد داشت. سکوت بخش بزرگی از مردم رأی اعتماد به طالبان نبود بلکه به این دلیل بود که جمهوریت نتوانسته بود در لحظه سرنوشتساز، بقای خود را به خواست مشترک بخش بزرگی از جامعه تبدیل کند.
جمهوریت تا روزهای آخر وزارتخانه داشت، اردو داشت، پولیس داشت، سفارت داشت، بودجه داشت و از سوی تقریبا تمام جهان به رسمیت شناخته میشد. آنچه در لحظه بحران کم داشت، سرمایه سیاسی کافی برای تبدیل بقای حکومت به مسئلهای عمومی بود. این درس فقط متعلق به اشرف غنی و جمهوریت نیست. طالبان نیز اکنون با همان پرسش تاریخی، هرچند در شرایطی متفاوت، روبهرو هستند: رابطه حکومت با جامعه چگونه باید ساخته شود؟ پاسخ به این پرسش یک جواب کوتاه و ساده دارد و یک جواب بلند و چند لایه. اما پاسخ کوتاه این است که هیچ نظام سیاسی نباید سکوت جامعه را برای همیشه معادل رضایت مردم بداند.

حکیم تاجیک











