جمعه خان فاتح، فرمانده تاجیکتبار طالبان و معاون پیشین والی این گروه در زابل، پس از ماهها تنش با ساختار مرکزی طالبان و نزدیک به یک هفته درگیری مسلحانه در ولسوالی نسی بدخشان، در ۱۷ آگست ۲۰۲۶ به نیروهای حکومت طالبان تسلیم شد.
اما اهمیت این ماجرا از سرنوشت شخص جمعه خان فاتح فراتر میرود. آنچه در بدخشان اتفاق افتاد، آزمایشی برای نسبت میان مرکز و فرماندهان محلی در ساختار طالبان بود؛ آزمایشی که نشان داد حکومت کنونی افغانستان تا چه اندازه برای جلوگیری از شکلگیری مراکز مستقل قدرت آماده استفاده همزمان از مذاکره، فشار اداری و نیروی نظامی است.
تنش میان فاتح و رهبری طالبان ناگهانی ایجاد نشد بلکه اختلافها بر سر خلع سلاح افراد وفادار به او، تعیینات محلی، کاهش نفوذش در بدخشان و منافع مرتبط با معادن طلا شکل گرفته بود. این نقطه برای فهم مسئله اساسی است. منازعه فاتح در آغاز بیش از آنکه یک شورش ایدیولوژیک یا پروژهای برای تغییر نظام باشد، نزاعی بر سر قدرت محلی، صلاحیت، امنیت و منابع بود.
حتی خود فاتح تا مراحل پایانی تأکید میکرد که قصد براندازی حاکمیت طالبان را ندارد و اختلافش عمدتا با نیروهای استخبارات و مقامهای محلی است. با این حال، هنگامی که اختلاف اداری به استفاده از سلاح رسید، ماهیت مسئله تغییر کرد. او در ۱۲ آگست در یک پیام صوتی نیروها و باشندگان محل را به جنگ فراخواند. از همان لحظه، اختلاف درونی یک فرمانده با مرکز به چالش مستقیم اقتدار نظامی حکومت تبدیل شد.
چرا جمعه خان فاتح شکست خورد؟
شورش مسلحانه زمانی قابلیت بقا پیدا میکند که دستکم چند عنصر همزمان فراهم باشد: سازمان منسجم، منابع مالی پایدار، فرماندهی واحد، شبکه اطلاعاتی، حمایت اجتماعی، جغرافیای امن، روایت سیاسی قابل فهم و در بسیاری موارد پناهگاه یا حامی بیرونی.
جمعه خان فاتح بخشی از این عناصر را داشت، اما نه همه آنها را. او افراد مسلح، نفوذ محلی و جغرافیای دشوار درواز و نسی را در اختیار داشت، اما این داراییها برای تبدیلشدن به یک قدرت سیاسی مستقل کفایت نمیکرد.
خطای نخست؛ اشتباه گرفتن جغرافیا با عمق استراتژیک
بدخشان از دشوارترین مناطق افغانستان برای عملیات نظامی است. کوهستان، راههای محدود، فاصله از مرکز و نزدیکی با مرزهای آسیای مرکزی در نگاه نخست محیطی مناسب برای جنگ چریکی ایجاد میکند. اما جغرافیا زمانی به «عمق استراتژیک» تبدیل میشود که یک نیروی مسلح بتواند از آن برای تأمین اکمالات، جابهجایی نیرو، ارتباط با حامیان، جذب افراد تازهنفس و ایجاد مناطق امن استفاده کند.
کوه بدون شبکه تدارکاتی، صرفا کوه است. فاتح ظاهرا تصور میکرد موقعیت جغرافیایی و حضور نیروهای وفادارش میتواند هزینه عملیات علیه او را آنقدر افزایش دهد که مرکز ناچار به پذیرش نوعی خودمختاری عملی شود. نتیجه خلاف آن بود. طالبان توانست نیرو، قطعات خاص و فرماندهان ارشد خود را وارد منطقه کند و همزمان مذاکره را نیز باز نگه دارد. در چنین شرایطی، زمان به سود حکومت بود نه فرمانده محلی.
خطای دوم؛ تعداد افراد مسلح برابر با قدرت سیاسی نیست
یکی از خطاهای کلاسیک فرماندهان محلی در جوامع جنگزده این است که شمار افراد مسلح تحت فرمان خود را با میزان قدرت سیاسی برابر میدانند. اما صدها فرد مسلح الزاما یک سازمان نظامی پایدار تشکیل نمیدهند. سازمان سیاسی ـ نظامی به ساختار فرماندهی، منابع مالی، سیستم اکمالاتی، ارتباطات، اطلاعات، دستگاه تبلیغاتی و توان جایگزینکردن نیروهای از دسترفته نیاز دارد.
در مقابل، حکومت طالبان امروز به منابع و امکانات یک ساختار سراسری دسترسی دارد. همین عدم تقارن سبب میشود حتی فرماندهی که در نبردهای اولیه قادر به واردکردن تلفات باشد، در یک جنگ طولانی با مشکل مواجه شود.
از همین منظر، فاتح ممکن بود در یک دره یا چند قریه مقاومت کند، اما پرسش اصلی این بود: یک ماه بعد چه میکرد؟ شش ماه بعد چه؟ مهمات از کجا میآمد؟ معاش نیروها چگونه تأمین میشد؟ زخمیان کجا درمان میشدند؟ و چه کسی جای نیروهای کشتهشده را میگرفت؟ فاتح پاسخی ساختاری برای این پرسشها نداشت.
طالبان و منطق انحصار قدرت
ماکس وبر، جامعهشناس آلمانی، دولت را نهادی تعریف میکرد که در یک قلمرو مشخص مدعی انحصار استفاده مشروع از زور است. بدون ورود به بحث مشروعیت سیاسی حکومت طالبان، رفتار این حکومت از منظر «دولتسازی» دقیقا در همین چارچوب قابل فهم است: مرکز نمیخواهد هیچ فرماندهی، حتی فرماندهای برخاسته از خود طالبان، نیروی مسلح مستقلی در اختیار داشته باشد که فرمان نهاییاش از کابل یا قندهار نیاید.
طالبان پس از ۲۰۲۱ در مرحله نخست برای تثبیت قدرت، از فرماندهان محلی تاجیک و اوزبیک استفاده کرد؛ اما پس از تحکیم حاکمیت، سیاست انتقال فرماندهان، بررسی نیروها، کنترول منابع اقتصادی و محدودکردن استقلال مراکز محلی را دنبال کرده است و شورش فرماندهان محلی که در برابر این روند مقاومت کردهاند، سرکوب شده است. بنابراین ماجرای فاتح استثنا نیست؛ بخشی از روند وسیعتر تمرکز قدرت است.
چهار سال پیش، مولوی مهدی در بلخاب با وضعیت متفاوت اما از نظر ساختاری مشابهی روبهرو شد. مهدی، فرمانده هزاره طالبان، پس از اختلاف با رهبری این گروه به بلخاب رفت و نیروی مسلح مستقلی ایجاد کرد. طالبان پس از ناکامی مذاکرات اولیه، عملیات نظامی گستردهای را آغاز کرد، بلخاب را دوباره در کنترول گرفت و مهدی مدتی بعد در اگست ۲۰۲۲ کشته شد.
مقایسه جمعه خان فاتح و مهدی یک پیام روشن دارد: حکومت طالبان میان فرمانده پشتون، تاجیک، هزاره یا اوزبیک در یک موضوع ظاهرا تفاوت بنیادی قایل نیست؛ جایی که فرمانده محلی بخواهد سلاح و قلمرو مستقلی خارج از زنجیره فرماندهی حفظ کند، مرکز آن را تهدید تلقی میکند.
تاجیکبودن جمعه خان فاتح باعث شد ماجرا به سرعت در بخشی از فضای سیاسی و رسانهای رنگ قومی پیدا کند. اما صرف اینکه یک فرمانده تاجیک باشد، به معنای آن نیست که جامعه تاجیک به صورت خودکار پشت سر او قرار میگیرد. برای تبدیل قومیت به نیروی سیاسی، باید احساس محرومیت مشترک، رهبری مورد قبول، سازمان، منابع و روایت سیاسی وجود داشته باشد.
فاتح نتوانست منازعه شخصی و محلی خود را به یک مطالبه فراگیر اجتماعی تبدیل کند. سیاستی که هر اختلاف درون حکومت را فورا به تضاد پشتون و تاجیک یا سنی و هزاره تبدیل کند، ممکن است بهجای گسترش پایگاه اجتماعی، جامعه را از ورود به منازعه بترساند. افغانستان بیش از چهار دهه هزینه سیاستهای مبتنی بر خطوط قومی، زبانی و تنظیمی را پرداخته است.هر نیروی سیاسی که آینده خود را صرفا بر شکاف قومی بنا کند، خطر تکرار همان چرخه را ایجاد میکند.
بزرگترین بازنده؛ مردم بدخشان
هر تقابل مسلحانه میان حکومت و فرمانده محلی هزینهای دارد که معمولا بخش بزرگی از آن را مردم عادی میپردازند. در جریان جنگ نسی گزارشهایی از تلفات دو طرف و ترک خانهها توسط شماری از باشندگان منتشر شد. اگر نتیجه اقدامات فاتح افزایش حضور نظامی، تلاشیها، خلع سلاح گسترده و امنیتیشدن بیشتر منطقه باشد، مردم محلی عملا هزینه محاسبات نادرست یک فرمانده را خواهند پرداخت.
همینجا تفاوت میان «منافع فرمانده» و «منافع جامعه» آشکار میشود. فرمانده ممکن است برای حفظ نفوذ خود وارد جنگ شود، اما دکاندار، دهقان، دانشآموز و خانوادهای که مجبور به ترک خانه میشود، هیچ سهمی از آن رقابت بر سر قدرت ندارد.
ماجرای جنگ نسی فاتح در نهایت بیش از آنکه داستان سقوط یک فرد باشد، داستان پایان یک محاسبه نادرست است. او ظاهرا تصور میکرد نفوذ محلی، سلاح، افراد وفادار و جغرافیای بدخشان برای تحمیل شرایطش به مرکز کافی است. نبود یک پروژه سیاسی روشن، نداشتن ائتلاف پایدار با دیگر مخالفان، عدم توازن منابع و قدرت، محدود بودن پایگاه منازعه و توان بیشتر حکومت برای ادامه جنگ، این محاسبه را شکست داد. هزینه ایجاد یک شورش پایدار علیه ساختاری که امروز تقریبا تمام ابزارهای رسمی قدرت در افغانستان را در اختیار دارد، بسیار بالاتر از آن چیزی است که برخی مخالفان تصور میکنند.

شکریه نورزی











