لیندزی گراهام در افکار عمومی بخش بزرگی از خاورمیانه و آسیای جنوبی، تنها یک سناتور محافظهکار امریکایی نیست؛ او نماد جریانی در سیاست خارجی ایالات متحده به شمار میرود که قدرت نظامی را مهمترین ابزار حل بحرانهای بینالمللی میداند. حمایت گسترده از اسرائیل، مواضع تهاجمی در برابر ایران، تأکید بر افزایش بودجه نظامی و مخالفت با خروج نیروهای امریکایی از افغانستان، تصویری از او ساخته است که بیش از دیپلوماسی، با جنگ، بازدارندگی نظامی و مداخله خارجی پیوند دارد.
او نه رئیسجمهور امریکا بود، نه وزیر دفاع و نه فرمانده نیروهای امریکایی. تصمیم آغاز جنگ، افزایش یا کاهش نیروها، حملات هوایی و مذاکره با طالبان در اختیار قوه اجرایی قرار داشت. اما سناتوران بانفوذ میتوانند از راه تصویب بودجه، جلسات استماع، فشار رسانهای، سفرهای خارجی، حمایت از فرماندهان نظامی و اثرگذاری بر فضای سیاسی واشنگتن، مسیر تصمیمگیری را تغییر دهند. لیندزی گراهام دقیقا در همین حوزه نفوذ داشت. در بیشتر مقاطع حساس جنگ افغانستان، از افزایش حضور نظامی حمایت کرده، خروج را خطرناک دانسته و خواهان حفظ یک نیروی دائمی یا دستکم درازمدت امریکایی در این کشور بوده است.
جهانبینی لیندزی گراهام؛ امنیت از مسیر برتری نظامی
برای فهم مواضع لیندزی گراهام درباره افغانستان، باید نخست جهانبینی سیاسی او را شناخت. او به مکتبی از سیاست خارجی تعلق دارد که معتقد است عقبنشینی امریکا از مناطق بحرانی، خلا قدرت ایجاد میکند و این خلا بهسرعت توسط گروههای مسلح، رقبای منطقهای یا قدرتهای جهانی پر میشود. در چنین نگرشی، حضور نظامی امریکا صرفا یک عملیات موقت نیست، بلکه بخشی از نظام بازدارندگی جهانی واشنگتن است.
از دید گراهام، پایگاهها و نیروهای امریکایی در افغانستان، عراق، سوریه و سایر مناطق، نه نشانه جنگطلبی بلکه ابزاری برای جلوگیری از جنگهای بزرگتر هستند. طرفداران این تفکر میگویند حضور محدود نیروهای امریکایی در افغانستان میتوانست مانع بازگشت طالبان، احیای القاعده و گسترش نفوذ کشورهای رقیب شود. اما منتقدان پاسخ میدهند که همین استدلال، زمینه جنگهای بیپایان را فراهم میکند؛ زیرا هیچ نقطه روشنی برای پایان ماموریت تعیین نمیشود. هر تهدید تازه میتواند به دلیلی برای تمدید حضور نظامی تبدیل شود.
لیندزی گراهام به ندرت توضیح میداد که هدف نهایی امریکا در افغانستان دقیقا چه بود: نابودی کامل تروریزم، شکست طالبان، ایجاد یک دولت دموکراتیک، مهار پاکستان، حمایت از حقوق زنان یا حفظ پایگاههای استخباراتی؟ ترکیب این اهداف متفاوت، جنگ افغانستان را به ماموریتی مبهم و پایانناپذیر تبدیل کرد.
حمایت از افزایش نیرو در دوره اوباما
یکی از مهمترین موارد اثرگذاری لیندزی گراهام بر بحث افغانستان، حمایت او از افزایش نیروهای امریکایی در دوره باراک اوباما بود. در سالهای ۲۰۰۹ و ۲۰۱۰، همزمان با وخامت وضعیت امنیتی، حکومت اوباما تصمیم گرفت دهها هزار نیروی اضافی به افغانستان اعزام کند. گراهام همراه با سناتورانی مانند جان مککین، از این تصمیم حمایت کرد، اما در عین حال با تعیین جدول زمانی برای خروج مخالفت ورزید. استدلال او این بود که اعلام زمان خروج، طالبان را تشویق میکند تا منتظر بمانند و پس از رفتن نیروهای خارجی دوباره حملات خود را افزایش دهند.
مشکل اصلی آن بود که لیندزی گراهام و همفکرانش، افزایش نیرو را بیشتر از زاویه نظامی میدیدند و کمتر به بحران مشروعیت دولت افغانستان، فساد گسترده، رقابتهای قومی، ضعف عدلی و قضایی و وابستگی اقتصادی کابل توجه میکردند. میلیاردها دالر از بودجه امریکا در پروژههای ناکام، طرحهای بدون نظارت، قراردادهای مشکوک و برنامههایی مصرف شد که با واقعیتهای اجتماعی افغانستان هماهنگ نبودند.
افزایش نیرو بدون اصلاح ساختار سیاسی و اداری، تنها میتوانست برای مدتی فشار نظامی بر طالبان را بیشتر کند؛ نه اینکه ریشههای بحران را از میان بردارد. گراهام معمولا از فرماندهان نظامی میخواست منابع بیشتری در اختیار داشته باشند، اما کمتر دیده شد که با همان شدت درباره پاسخگویی قراردادی، فساد، تلفات غیرنظامیان و شکست پروژه دولتسازی پرسش کند.
دفاع از حضور درازمدت امریکا
پس از کاهش نیروها در دوره اوباما، لیندزی گراهام بارها خواهان باقی ماندن شمار قابل توجهی از سربازان امریکایی در افغانستان شد. او استدلال میکرد که خروج کامل، دستاوردهای نظامی و سیاسی دو دهه را از میان خواهد برد. این موضع در دوره دونالد ترامپ نیز ادامه یافت. گراهام از راهبرد سال ۲۰۱۷ ترامپ که خروج را به «شرایط میدان» وابسته میساخت، استقبال کرد. او با تعیین تاریخ قطعی برای پایان ماموریت مخالف بود و خواهان آن بود که فرماندهان نظامی بر اساس وضعیت امنیتی درباره شمار نیروها تصمیم بگیرند.
لیندزی گراهام در سخنان خود اغلب هزینه حضور محدود امریکا را با هزینه یک حمله احتمالی تروریستی بر خاک امریکا مقایسه میکرد. اما این محاسبه بیشتر از منظر امنیت ملی امریکا انجام میشد. هزینه جنگ برای افغانها ــ کشتهشدن غیرنظامیان، بیجاشدن خانوادهها، تخریب روستاها، فشار روانی و فروپاشی اقتصادی ــ در این معادله جایگاهی متناسب نداشت.
افغانستان بهعنوان پایگاه مبارزه با تروریزم
یکی از استدلالهای محوری لیندزی گراهام این بود که امریکا باید در افغانستان پایگاههای استخباراتی و ضدتروریزم داشته باشد. از دید او، فاصله جغرافیایی افغانستان از امریکا به این معنا نبود که تهدیدهای مستقر در آن کشور نمیتوانند امنیت ایالات متحده را هدف قرار دهند.
این نگرانی پس از حملات یازدهم سپتمبر از نظر سیاسی قدرتمند بود. اما تبدیل افغانستان به یک پایگاه دایمی ضدتروریزم، پرسشهایی درباره حاکمیت ملی این کشور ایجاد میکرد. آیا افغانستان باید برای مدت نامحدود محل استقرار نیروهای خارجی میبود؟ چه کسی حدود عملیات، حملات طیارههای بدون سرنشین و بازداشتها را تعیین میکرد؟ مسئولیت اشتباهات استخباراتی و تلفات غیرنظامیان بر عهده چه نهادی بود؟
گراهام معمولا بر خطر القاعده، داعش و سایر گروهها تاکید میکرد، اما منتقدان میگفتند سیاستهای نظامی امریکا خود در مواردی به تولید خشم، بیاعتمادی و رادیکالیزم کمک کرده است. عملیات شبانه، بازداشتهای خودسرانه، بمبارانهای اشتباهی و حمایت از برخی فرماندهان محلی متهم به نقض حقوق بشر، اعتبار دولت افغانستان و نیروهای خارجی را در بسیاری از مناطق تضعیف کرد.
لیندزی گراهام از سرسختترین مخالفان خروج کامل نیروهای امریکایی از افغانستان بود. او توافق دوحه میان حکومت ترامپ و طالبان را به شدت نقد کرد و بعدها تصمیم جو بایدن برای خروج در سال ۲۰۲۱ را یک اشتباه راهبردی دانست. بخشهایی از انتقاد او با واقعیتهای تلخ خروج همخوانی داشت. سقوط سریع دولت افغانستان، هرجومرج میدان هوایی کابل، کشتهشدن نیروهای امریکایی و شهروندان افغان در حمله داعش و بازگشت طالبان، نشان داد که برنامهریزی خروج با کاستیهای جدی روبهرو بود.
گراهام خروج را شکست اراده امریکا معرفی میکرد، در حالی که میتوان آن را نتیجه شکست یک مدل دولتسازی نیز دانست؛ مدلی که میلیاردها دالر مصرف کرد، اما نتوانست نهادهایی مستقل، پاسخگو و دارای مشروعیت پایدار ایجاد کند.
ایران، اسرائیل و پاکستان
لیندزی گراهام بارها پاکستان را به پناهدادن به طالبان و شبکه حقانی متهم کرد و خواهان فشار بیشتر بر اسلامآباد شد. این بخش از مواضع او با ارزیابی شمار زیادی از مقامهای امریکایی و افغان همسو بود. پناهگاههای طالبان در آنسوی مرز، یکی از عوامل مهم دوام جنگ به شمار میرفت.
با این حال، سیاست امریکا در برابر پاکستان همواره متناقض بود. واشنگتن از یکسو اسلامآباد را متهم به حمایت از گروههای مسلح میکرد و از سوی دیگر برای مسیرهای اکمالاتی، همکاری استخباراتی و ملاحظات هستهای به پاکستان نیاز داشت.
گراهام این تناقض را نقد میکرد، اما راهحل پیشنهادی او غالباً افزایش فشار و تهدید بود. چنین رویکردی بدون یک راهبرد دیپلوماتیک منطقهای، میتوانست پاکستان را بیشتر به سوی چین سوق دهد یا رقابت نیابتی در افغانستان را تشدید کند. گراهام مسئله افغانستان را عمدتا از دریچه مقابله با پاکستان، ایران، روسیه و چین میدید. در این چارچوب، افغانستان نه یک جامعه مستقل با منافع و نیازهای خاص، بلکه بخشی از رقابت قدرتهای بزرگ تلقی میشد.
مواضع لیندزی گراهام در قبال ایران و اسرائیل، بر برداشت منطقهای از سیاستهای او اثر عمیقی گذاشت. او از حامیان سرسخت اسرائیل بود و در برابر ایران، از تحریمهای شدید، تهدید نظامی و در مقاطعی حمله به زیرساختهای حساس سخن گفت.
گراهام سیاست منطقهای را عمدتا بر محور مهار دشمنان امریکا و حمایت از متحدان واشنگتن تعریف میکرد. در این چارچوب، امنیت اسرائیل جایگاهی محوری داشت، اما امنیت انسانی مردم افغانستان، ایران، عراق و سایر کشورهای منطقه اغلب در حاشیه قرار میگرفت.

شکریه نورزی











